من دیگه بزرگ شدم

قصه مال بچه‌هاس! … عروسک مال بچه‌هاس!

کاور پادکست روهین کودک برای قصه من دیگه بزرگ شدم - یک دختر بچه خندان عروسک خرسی پشمالو خود را بغل کرده است.

«قصه مال بچه‌هاس!»، «من دیگه بزرگ شدم!» 🙅‍♀️ مریم کوچولو همه‌ش می‌گفت من دیگه بزرگ شدم و ادای خانم بزرگا رو درمیاره و دیگه با عروسک‌ها بازی نمی‌کنه. اما یه روز صبح، «عروسک شانس» عزیزش، یعنی همون خرس کوچولوش، گم می‌شه! 😥 مریم که حسابی نگران شده، باید یه تصمیم مهم بگیره: آیا هنوزم می‌خواد یه خانم بزرگ باشه، یا دلش برای خرسش تنگ شده؟

💡 در قصه من دیگه بزرگ شدم یاد می‌گیریم 💡

🌱 یاد می‌گیریم که نباید برای بزرگ شدن عجله کنیم.
🌱 می‌آموزیم که از بچگی کردن، بازی کردن و قصه گوش دادن لذت ببریم.
🌱 یاد می‌گیریم که دوست داشتن عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایمان خجالت ندارد.
🌱 به یاد داشته باشیم که هر سنی، کارهای قشنگ خودش را دارد.
🌱 می‌آموزیم که اشکالی ندارد اگر هنوز کوچک هستیم و عروسکمان را دوست داریم.
🌱 یاد می‌گیریم که ادای بزرگترها را درآوردن، ما را واقعاً بزرگ نمی‌کند.

👇🏻دعوت از شما 👇🏻

اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کست‌باکس، اپل‌پادکست، اسپاتیفاى یا هر اپلیکیشنی که ما را می‌شنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک می‌کند تا بچه‌هاى بیشترى این قصه هاى شب را بشنوند.

🎧 قصه‌های پیشنهادی دیگر 🎧

کاور پادکست روهین کودک برای قصه کرگدن بی‌ادب - یک کرگدن در حال خنیدن و مسخره کردن دیگران است.

کرگدن بی‌ادب

ماجرای کرگدنی که زشت‌ترین موجود جنگل را در آینه دید.

🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️

ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه صوتى جدید براى کودکان منتشر مى‌کنیم. هدف ما ساختن لحظاتى آرام، آموزنده و شیرین براى شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک. 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com.

📜 متن کامل قصه من دیگه بزرگ شدم 📜

به نام خدای بزرگ و مهربون
سلام بچه‌ها…
حالتون چطوره؟
امیدورام حالتون خوب باشه و امروز حسابی بهتون خوش گذشته باشه.
روهین‌کست امشبم اومده تا یه قصه دیگه براتون بگه.
قصه یه دختر کوچولوکه دوست داشت مثل خانوم بزرگا باشه. دوست نداشت یه دختر کوچولو باشه.
دوست دارین قصه امشبو بشنوین؟
پس بریم…

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. مریم یه دخترِ کوچولو بود. اما خیلی دوست داشت که بزرگ باشه.
مریم همیشه لباسای مادرشو می پوشید و کفشای پاشنه بلند مادرشو پا می کرد.
گردنبند خواهر بزرگش هم به گردن مینداخت و ادای خانم بزرگا رو در میاورد.
مریم دلش می خواست به همه نشون بده که بزرگ شده. اون از کوچولو بودن خسته شده بود.
یه روز دوستای مریم به اون گفتن: «بیا بریم بازی کنیم. خیلی خوش می گذره!»
اما مریم فکر می کرد که بزرگ شده و نباید با بچه‌ها بازی کنه. به همین خاطر گفت: «نه، ببخشید بچه‌ها! وقت ندارم. باید به آرایشگاه بروم و موهایمو کوتاه کنم.»
روز دیگه، پدر مریم یه عروسک برای مریم خرید و به خونه آورد. گفت: «مریم جان، ببین چه عروسک قشنگی برات خریدم! می تونی موهایشو شانه بزنی. اگر هم شکمشو فشار بدی، حرف می زنه.»
مریم آهی کشید و گفت: «اما من دیگر بزرگ شدم! نمی‌تونم با عروسک بازی کنم. کاش به جای اون، یک کفش پاشنه بلند برام خریده بودی!»
شب مثل همیشه، مریم لباس خوابشو پوشید، دندوناشو مسواک زد و رفت که بخوابه. مادر گفت: «دخترم، می‌خواهی یه قصه برات بخونم تا زود خوابت ببره؟»
مریم گفت: «چه حرفا می‌زنی مامان! قصه مال بچه هاس. من دیگر بزرگ شدم.»
مادر مریم، به خرس پولیشی آنا اشاره کرد و گفت: «پس دیگه خرس کوچولوتو هم لازم نداری! درسته؟»
مریم فوری جواب داد: «اما این که اسباب بازی نیست! خرس من فقط یک عروسک شانسه. برای من خوش شانسی میاره.»
مادر لبخندی زد و گفت: «خیلی خب، پس شب بخیر!»
وقتی که مادر از اتاق بیرون رفت، مریم سریع خرس پولیشیشو برداشت و بغلش کرد و کنارش خوابوند.

بچه‌ها دوست دارین بدونین بعدش چی شد؟
زود برمی‌گردم و براتون می‌گم…

صبح روز بعد، مریم از خواب که بیدار شد، دنبال خرسش گشت. می‌خواست به خرسش صبح بخیر بگه. اما خرس توی رختخواب نبود. تعجب کرد. همه جای اتاقو دنبالش گشت. حتی توی کمد و زیر تختو هم نگاه کرد. اما خرس نبود.
مریم خیلی نگران شد. آخه خرسشو خیلی دوست داشت. البته خب دلش نمی‌خواست بقیه بفهمن که چقدر عروسکشو دوست داره و خیال کنن که اون هنوز بچه اس. ولی مجبور بود به مادرش بگه.
پس از اتاق بیرون دوید و به طبقه پایین رفت و داد زد: «مامان!… خرس من گم شده! هر چی می گردم پیداش نمی کنم.»
مادر جواب داد: «خب، شاید خرست فکر کرده که تو دیگر بزرگ شدی و دیگه لازمش نداری. به همین خاطر از اینجا رفته.
چشم‌های مریم پر از اشک شد. مادرش با مهربونی گفت: «حالا غصه نخور. با هم می‌گردیم و پیداش می‌کنیم.
همون لحظه پدر با سنگک تازه از راه رسید. مریم به طرف پدرش دوید و گفت: «بابا، خرس من گم شده!»
پدرش گفت: «تو که می‌گفتی دیگه بچه نیستی! پس به خرست هم احتیاج نداری دیگه. غصه‌ات برا چیه؟»
مریم دیگه نتونست جلوی گریه‌شو بگیره. زار زار گریه کرد و گفت: «نه، من هنوز کوچیکم! من خرسمو می خوام! لازمش دارم!»
پدر و مادر مریم همه جای خونه رو گشتن، تا اینکه بالاخره خرس پولیشی مریمو پیدا کردن. لابلای لباسای کثیف، رفته بود توی سبد لباس چرکا.
پدر گفت: «مثل مامان خواسته لباس کثیفا رو جمع کنه خرس تو هم رفته لابلای اونا!»
بعد خرسو از توی سبد برداشت و به مریم داد.
مریم خرس کوچولوشو بغل کرد و بوسید و گفت: «قول می‌دم دیگه ادای خانم بزرگا رو در نیارم!»
پدر و مادر مریم نفسی راحتی کشیدن و گفتن: «حالا درست شد!»

خب بچه‌ها. از قصه امشب ما خوشتون اومد؟
خوابای خوب ببینین!
شب خوش، خدا نگهدار…

🔖 پاورقی 🔖

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
ر
لیست پخش