به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام بچهها…
حالتون چطوره؟
امروز چیکارا کردین؟
حسابی بازی کردین؟
حالا آمادهاید براتون قصه بگم؟
قصه امشب روهینکست، قصه یه هزارپای کوچولوه.
هزارپا کوچولو اسمش چی بود: « کوتی کوتی»
آمادهیین قصه امشبو بشنوین؟
پس بریم…
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. زیر گنبد کبود، دنیای رنگ به رنگی بود که متعلق به بچهها بود. وگرنه که تو دنیای ما آدم بزرگا، اگه رنگ بوده، ریا هم بوده… شادی کنار غم بوده، کم و زیاد بهجا بوده. زندگی پر بوده از بود و نبودها.
خب… بچهها… یه بچه هزارپایی بود، که اسمش چی بود؟
کوتی کوتی.
اولش کوتی کوتی کفش نداشت.
بعدش که دید بعضی از همسایهها کفش دارند، حسابی فکری شد.
پاشو کرد توی یه کفش و به باباش گفت: «من کفش میخوام!»
پدر کوتی کوتی پولش کم بود. نمیتوانست این همه کفشو یه جا بخره.
مادر کوتی کوتی فکر خوبی به سرش زد.
ماهی یک جفت کفش!
شاید اینطور بهتر بود.
ماه اول، کفش تقتقی
ماه دوم، کفش کتونی
ماه سوم، کفش بارونی
این طوری بود که کوتی کوتی
بعد از چند سال صاحب کفشهای جورواجور شد.
بچهها میدونین چی شد؟
کوتی کوتی یهو دید کفشی که ماه اول پاش کرده بود، پاشو میزنه.
آخه کوتی کوتی بزرگ شده بود.
پس دوباره روز از نو و روزی از نو…
ماه اول کفش تق تقی…
ماه دوم کفش کتونی…
خلااااصه…
کوتی کوتی از اون هزارپاهاییه که خیلی ناز داره. یه روز بد جوری گریه میکرد.
بد جوری هم جیغ میزد.
بد جوری هم پاهاشو به زمین میکوبید.
میدونین چرا؟
آخه یکی از کفشهاش یکمی پاره شده بود.
کوتی کوتی اندازهی یک لیوان اشک ریخت.
اشک ریخت و اشک ریخت.
لیوان دوم داشت پُر میشد که…
که یهو کرم کوچولوییو دید که میخزید و میخزید و به مدرسه میرفت.
کرم کوچولو، نه پا داشت، نه کفش.
کوتی کوتی ساکت شد و فکر کرد.
خب بچهها دوست دارین بدونین کوتی کوتی قصه ما، بعدش چه تصمیمی گرفت؟
منتظر باشین تا من برگردم.
کوتی کوتی تصمیم گرفت دیگه کفش نپوشه. یه روز که داشت میرفت مدرسه، یهوو یه سنگ ریزه رفت زیر پاش.
کوتی کوتی نالان رفت دکتر.
دکتر با مهربانی گفت: «بفرما جانم! کجات درد میکند؟»
کوتی کوتی گفت: «یکی از پاهای راستم.»
دکتر گفت: «کدوم پای راستت؟»
کوتی کوتی دفترچهی یادداشتش رو در آورد و از روش خوند:
«پای چهارصد و پنجاه و سوم.»
دکتر یکی یکی پاهاشوا شمرد: «اینه؟»
کوتی کوتی ابرو بالا انداخت و گفت: «نه، این نیست.»
دکتر از نو شروع کرد، آهسته و شمرده شمرده شمرد.
«همینه دیگه؟»
کوتی کوتی سرشو تکان تکان داد و گفت:
«نه، نه! باز هم اشتباه کردی.»
دکتر یه بار دیگر با حوصله شمرد و شمرد.
رسید به پای چهارصد و پنجاه و سوم. گفت: «نگو که این پا نیست!»
کوتی کوتی سرشو تکون داد و ابرو بالا انداخت و گفت:«متأسفم. این نیست.»
دکتر که خسته شده بود، سرشو تکان داد و گفت: حالا من چه کار کنم؟
کوتی کوتی گفت: «من چه میدونم. شما دکتری.»
دکتر فکر کرد و گفت: «خب، پایی که درد میکنه رو، تکون بده!»
کوتی کوتی با آه و ناله پایی که درد میکردو ، تکون داد.
دکتر یهو خندید و سرشو تکون داد. گفت: واقعاً که…
کوتی کوتی گفت: «چی شده؟ اشتباه شمردم؟»
دکتر گفت: «نخیر. این پایی که تو میگی، طرف راست نیست، چپه.»
کوتی کوتی خجالت کشید و گفت: «آ…! یعنی آینه ما خرابه؟»
خب بچههای نازنین… قصه ما به سر رسید.
امیدوارم از قصه امشب ما خوشتون اومده باشه.
شب خوش… خدانگهدار…
نکات آموزنده داستان
یاد میگیریم که قدر چیزهایی که داریم را بدانیم.
میآموزیم که وقتی از یک مشکل کوچک ناراحتیم، به کسانی نگاه کنیم که مشکلات بزرگتری دارند (مثل کرم بیپا).
به یاد داشته باشیم که برای خریدن وسایل زیاد، باید صبر داشته باشیم.
یاد میگیریم که اگر اشتباه کردیم، آن را قبول کنیم و راستگو باشیم.
میآموزیم که گریه و زاری برای یک اتفاق ساده (مثل پاره شدن یک کفش)، کار درستی نیست.