کاش تنها بودم

مانی آرزو کرد تنها باشد، اما وقتی رویایش به حقیقت پیوست…

کاور پادکست روهین کودک برای قصه کاش تنها بودم - یک پسر بچه در میانِ شهری مدرن و خالی از سکنه ایستاده است.

به نام خدا خدای کوه‌ها، خدای دریاهای بزرگ و آبی، خدای جنگل و دشتای بزرگ… سلام… سلام، بچه‌های خوب و نازنین! حالتون چطوره؟ احوالتون چطوره؟ امیدوارم کنار مامان و بابا خوب و خوش باشین.

من امشبم از روهین کست اومدم تا براتون یه قصه قشنگ بگم. اسم داستان داستان امشب ما می‌دونید چیه؟ اسمش اینه: کاش تنها بودم.

امشب می‌خوایم به یک شهر دور سفر کنیم؛ شهری پر از خیابون‌های شلوغ، پر از مغازه‌های رنگارنگ و پر از ماشین‌های پرسروصدا. آماده اید؟ بریم؟ بریم…

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. زیر این چرخ کبود، توی شهر قصه‌ی ما، پسری بود به اسم «مانی». مانی با پدر، مادر، خواهر و برادرش زندگی می‌کرد. خونه‌ی کوچک و تمیز اونا، توی یه ساختمان چند طبقه بود. مانی می‌تونست از پنجره، شهر و خیابونا و پارک‌ها رو ببینه. حتماً با خودتون می‌گید: «چه خوب!» اما مانی این طوری فکر نمی‌کرد.

مانی از زندگی کردن تو این خونه و تو این شهر اصلاً خوش‌حال و راضی نبود. دلش نمی‌خواست، وقتی می‌خواد بازی کنه، مادرش بگه: «با برادر کوچیکت هم بازی کن.» یا مثلا بگه: داد نزن مانی، مگه نمی‌بینی خواهرت داره درس می‌خونه؟ مانی دلش نمی‌خواست وقتی به خیابون می‌ره و می‌خواد بدوه و بازی کند یا پشت شیشه‌ی مغازه‌ها بایستد، پدرش بگوید: سر راه مردم نایست… ندو، می‌خوری به مردم…،

یا مثلا بگه: وسط خیابان نرو، ماشین‌ بت میزنه. مانی ته دلش آرزو می‌کرد توی دنیا تنها باشد. دوست داشت تنهای تنها باشد تا هر بازی‌ای که دوست دارد، انجام بده؛ هرجا دلش می‌خواهد، برود و هرجا دوست دارد، بایستد. مانی همش گریه می‌کرد و می‌گفت: من اصلا خواهر و برادر نمی‌خوام. من اصلا دوست دارم تو دنیا تنهای تنها باشم.

کاور پادکست روهین کودک برای قصه کاش تنها بودم - یک پسر بچه در میانِ شهری مدرن و خالی از سکنه ایستاده است.

یک روز صبح زود، وقتی مانی از خواب بیدار شد، هیچ صدایی نشنید… همه‌جا ساکت بود. بلند شد و همه‌جای خانه را گشت؛ اما کسی را پیدا نکرد. نه پدر و مادرش را، نه برادر و خواهرش. مانی توی خانه‌ تنها بود. از خانه بیرون آمد. خیابان خلوت بود. نه ماشینی رد می‌شد و نه کسی رفت‌وآمد می‌کرد.

مانی با خوش‌حالی، شروع کرد به دویدن. از وسط خیابان می‌دوید. آخه دیگر ماشینی توی خیابون نبود… بالاخره خسته شد و ایستاد. چشمش به مغازه‌ای افتاد که مادرش هر روز از آن‌جا شیر می‌خرید. توی مغازه رفت؛ اما کسی آن‌جا نبود. به مغازه‌های دیگر سر زد؛ اما توی هیچ‌کدام از آن‌ها، کسیو ندید. به مغازه‌ی شیرینی‌فروشی رسید؛ اما آن‌جا هم کسی نبود.

مغازه پر بود از شیرینی‌های خوش‌مزه. مانی دستشو دراز کرد و یکی از شیرینی‌های بزرگ خامه‌ای را برداشت؛ اما دوباره آن را سر جایش گذاشت. می‌دانست، نباید این کار را بکند. دستمالی از جیبش درآورد تا دستشو که خامه‌ای شده بود، پاک کند. یک‌دفعه از لای دستمال یکم پول روی زمین ریخت. مانی با خوش‌حالی پولها را برداشت. یکی از آن‌ها را توی صندوق گذاشت و یک دانه شیرینی برداشت و بیرون آمد. به راه افتاد. خب بچه‌ها، به نظرتون بعدش چی شد؟ دوست دارید بقیه قصه رو هم بشنوید؟ پس یکمی صبر کنید تا من برگردم.

خب بچه‌ها… مانی رفت و رفت تا سر راه، مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی را دید. یادش آمد که پدر می‌خواست برایش دوچرخه بخرد. با خودش گفت: «حالا که پدر نیست، خودم می‌روم و دوچرخه را می‌خرم.» مانی توی مغازه رفت. یکی از دوچرخه‌ها را انتخاب کرد. پولو توی صندوق گذاشت و بیرون آمد. سوار دوچرخه شد و به راه افتاد. با خودش فکر می‌کرد، چه‌قدر خوب است که توی دنیا تنهاست! چه‌قدر خوب است که خواهر و برادرش نیستند؛ وگرنه آن‌ها هم می‌خواستند سوار دوچرخه‌اش بشوند.

دوچرخه‌ی مانی زنگ نداشت. با خوش‌حالی توی خیابان‌های شهر دوچرخه‌سواری می‌کرد و فریاد می‌زد: «دینگ، دینگ، دینگ.» اما هیچ‌جا، کسی نبود که از جلوی دوچرخه کنار برود. تا آن‌جایی که می‌توانست تندتند پا می‌زد. با خودش می‌گفت: کاش بچه‌ها بودند و من را می‌دیدند. آن‌وقت با هم مسابقه می‌دادیم و من برنده می‌شدم. اما بچه‌ای توی خیابان نبود. مانی نمی‌فهمید مردم کجا رفته‌اند و چرا پیدایشان نیست.

کم‌کم ظهر شد. مانی حسابی گرسنه شده بود. کسی نبود، برایش غذا درست کند. خودش هم که بلد نبود. نمی‌دانست چه بخورد. به مغازه‌ی میوه‌فروشی رفت. چندتا سیب و هویج برداشت و آخرین پولی که داشت رو هم توی صندوق گذاشت و بیرون آمد. همان‌طور که می‌رفت، به جایی رسید که ماشین‌های آتش‌نشانی ایستاده بودند. با خوش‌حالی توی یکی از ماشین‌ها رفت. با خودش گفت: «شاید یک گوشه‌ی شهر آتش گرفته و مردم به آن‌جا رفته‌اند. بهتر است من هم به کمک آن‌ها بروم.»

مانی ماشین را به راه انداخت و با سروصدا توی شهر به راه افتاد. از این خیابان به آن خیابان می‌رفت؛ اما کسی توی شهر نبود! جایی هم آتش نگرفته بود. کم‌کم حوصله‌اش سر رفت. دیگر حسابی خسته شده بود. دلش برای مردم و سروصدایشان تنگ شده بود. دلش می‌خواست، خیابان‌های شلوغ باشند و مردم بیایند و بروند.

همان‌طور که می‌رفت، به ترمینال رسید. جایی که اتوبوس‌ها، مسافرها را از این شهر به شهرهای دیگر می‌بردند، از ماشین آتش‌نشانی پایین پرید و سوار یکی از اتوبوس‌ها شد. می‌خواست از این شهری که کسی توی آن نبود، برود. می‌خواست برود و مردم را پیدا کند. مانی پشت فرمون نشست و آهسته‌آهسته، با اتوبوس، از شهر بیرون آمد. دو طرف جاده، مزرعه‌های سبز و زرد بودند. اتوبوس بزرگ بود و مانی نمی‌توانست آن را خوب براند. بالاخره هم اتوبوس، توی یکی از مزرعه‌ها افتاد و چرخ‌هایش توی گِل فرورفت.

مانی نمی‌توانست هیچ کاری بکند. سرش را از پنجره بیرون آورد و چشماشو بست و شروع کرد به فریاد زدن. ناگهان سروصدایی شنید. چشماشو باز کرد و دید مادرش کنار تختش نشسته. خودش هم توی تختش خوابیده. مانی با تعجب به مادرش نگاه می‌کرد. مادر پرسید: «چی شده مانی، چرا فریاد می‌زدی؟»

مانی همان‌طور که چشم‌هاشو می‌مالید، گفت: «خواب می‌دیدم،… یک خواب وحشتناک… خواب می‌دیدم، توی دنیا تنهای تنهام. می‌توانستم هر کاری که دلم می‌خواست بکنم؛ ولی تنها بودم و کسی نبود که با من حرف بزند یا بازی کند. هیچ سروصدایی نبود. ترسیده بودم و خیلی غصه‌ام گرفته بود.» مادر گفت: «خیلی خوش‌حالم، خوش‌حالم که فهمیدی تنهایی چقدر بده و اینکه آدما کنارتن، چه‌قدر خوب و شیرینه.»

خب بچه‌ها… قصه ما به سر رسید. امیدوارم از قصه امشب لذت برده باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

لیست پخش
ر