حلزونی به اسم کُ‌لی‌لی

حلزونی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد

کاور پادکست روهین کودک برای قصه حلزونی به اسم کُ‌لی‌لی - یک حلزون کوچک روی صدف عموی بزرگ خود سوار شده و خوشحال است.

تا حالا شده موقع راه رفتن قلقلکتون بیاد؟ 😅 قصه ما در مورد یه حلزونی به اسم کُ‌لی‌لی، یه حلزون کوچولو و بامزه که یه مشکل بزرگ داره: اون نمی‌تونه مثل بقیه حلزون‌ها بخزه، چون سنگ‌ریزه‌ها و خارها قلقلکش می‌دن و اونم بلند بلند قهقهه می‌زنه! 😂 اونقدر ناراحته که تصمیم می‌گیره از دوستش هزارپا، چند تا پا قرض بگیره! به نظرتون هزارپا قبول می‌کنه؟ یا کُ لی‌لی یه راه «شاهانه» برای سفر پیدا می‌کنه؟

💡 در قصه حلزونی به اسم کُ‌لی‌لی یاد می‌گیریم 💡

🌱 یاد می‌گیریم که اگر با دیگران فرق داریم، نباید غمگین و ناراحت باشیم.
🌱 می‌آموزیم که خانواده ما را دوست دارد و در مشکلات به ما کمک می‌کند.
🌱 به یاد داشته باشیم که برای حل مشکلات، می‌توانیم از بزرگترهای دانا (مثل عمو) کمک بخواهیم.
🌱 یاد می‌گیریم که نباید آرزو کنیم چیزی باشیم که نیستیم (مثل قرض کردن پاهای هزارپا).
🌱 می‌آموزیم که نباید دیگران را به خاطر تفاوت‌هایشان مسخره کنیم.
🌱 یاد می‌گیریم که بعضی مشکلات با صبر کردن و بزرگ شدن حل می‌شوند.

👇 دعوت از شما 👇

اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کست‌باکس، اپل پادکست، اسپاتیفای یا هر اپلیکیشنی که ما را می‌شنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما، کمک می‌کند تا بچه‌های بیشتری این قصه‌های شب را بشنوند.

🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️

ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه شب صوتی جدید برای کودکان منتشر می‌کنیم. هدف ما ساختن لحظاتی آرام، آموزنده و شیرین برای شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک 🔗 از وب‌سایت ما دیدن کنید: roohin.com 🗣️ راوی: ریحانه ایزدی

📜 متن کامل قصه حلزونی به اسم کُ‌لی‌لی 📜

سلام… سلام
سلام بچه‌های گل و نازنین
ما امشب اومدیم که یه قصه، از افسانه‌های کشور فرانسه بگیم.
قصه امشب روهین‌کست در مورد یه حلزون کوچولوی بامزه است به اسم «ک لی لی»
اسمش عجیبه؟
آره… خودشم عجیبه.
دوست دارین قصه‌شو بشنوین؟
سوار پرنده خیال بشین تا بریم به شهر قصه‌ها…


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
بچه‌ها، کُ لی‌لی، یه حلزون کوچولو بود، که با بقیه حلزون‌ها فرق می‌کرد. ک لی لی وقتی می‌خزید، قلقلکش می‌گرفت و بلند بلند قهقهه‌ می‌زد؛ اون‌قدر بلند که از چشم‌هاش که درست بالای شاخک‌هاش بود، اشک سرازیر می‌شد.
اونقدر از شدت خنده اشک می‌ریخت که حتی یه بار، دو تا کفشدوزک، که حسابی خاکی شده بودن، زیر اشک‌های ک لی‌لی، خودشونو خوب شستن.


مادر ک لی‌لی خیلی سعی کرد که به پسرش یاد بدهد که چطوری موقع خزیدن، زیر بدنش یه مایع نرم درست کنه تا دیگه قلقلکش نگیره، اما بی‌فایده بود.
کُ لی‌لی نمی‌توانست مثل بقیه حلزون‌ها، این مایعو درست کنه. به همین دلیل، هر چیز کوچکی مثل سنگ‌ریزه‌ها، خار و خاشاک، حتی گل‌های زرد کوچولو باعث قلقلکش می‌شدن.


کُ لی‌لی که خیلی از این موضوع ناراحت بود، تصمیم گرفت فکری به حال خودش کنه. بالاخره تنها راه‌حلی که به نظرش رسید، قرض کردن چند تا از پاهای دوستش، هزارپا بود. به خودش گفت: «همین جا جلوی در می‌نشینم و منتظر هزارپا می‌شم تا بیاید. بعد چند تا از پاهاشو قرض می‌گیرم. اینطوری مشکل من حل می‌شه و دیگه مامانم به خاطر خنده‌های بلند و بی‌جای من خجالت نمی‌کشه.»


کُ لی‌لی منتظر اومدن هزارپا شد. هنوز چیزی نگذشته بود که هزارپا، به همراه جیرجیرک از راه رسید.
جیرجیرک آواز می‌خواند و هزارپا نرمش می‌کرد و با پاهایش به زمین می‌کوبید.
می‌گفتن: یک – دو – سه جیر – جیر – جیر؛
چهار – پنج – شش؛ جیر – جیر – جیر؛
هفت – هشت – نه؛ جیر – جیر – جیر


حلزون کوچولو، با حسرت نگاهی به پاهای هزارپا کرد و آهی کشید. گفت: «هزارپای عزیز خواهش می‌کنم چند تا از پاهاتو به من قرض بده! تو اون‌قدر پا داری که اگر چند تا از اونا کم بشه هیچ اتفاقی برات نمی‌افته.»
هزارپا به محض شنیدن حرف حلزون کوچولو، فریاد کشید و گفت: «اصلا. محاله!» و یک پاشو به زمین کوبید و با عصبانیت گفت: «نه!…» بعد دو تا پاشو کوبید و گفت: «نه! نه!…» بعد سه تا از پاهاشو کوبید و گفت: «نه! نه! نه!…»


همونطور که هزار پا، با عصبانیت پا به زمین می‌کوبید و مرتب تکرار می‌کرد «نه!»، کُ لی‌لی خیلی غمگین سرشو پایین انداخت و به داخل خونه‌ رفت. در حالی که گاهی دچار قلقلک می‌شد و بدون این که بخواد، می‌خندید.


غمگین و ناراحت یه گوشه‌ای نشست و با خودش گفت: «چرا من مثل بقیه‌ی حلزون‌ها نیستم. چرا وقتی می‌خوام بخزم، خنده‌ام می‌گیره؟ آخه چرا؟»


دوست دارین بدونین بعدش چی شد؟
یه موسیقی زیبا بشنوین تا بهتون بگم!


کُ لی‌لی اونقدر تو فکر رفته بود که صدای عمو و دخترعموشو نشنید. اونا اومده بودن تا درباره‌ی مشکلش صحبت کنن. عموی کُ لی‌لی، یه حلزون درشت بود که یک صدف زیبا داشت. دختر عموش هم یه حلزون بی‌صدف و نارنجی رنگ بود.


حلزونا، دور هم نشستن تا درباره‌ی مشکل کُ لی‌لی صحبت کنن.
دختر عمو گفت: «من فکر می‌کنم بهتره به جای خزیدن، قِل بخوری!»
کُ لی‌لی گفت: «دختر عمو، منو مسخره می‌کنی؟ مگه می‌شه؟!»
دختر عمو جواب داد: «خب… اگر می‌خوای همینجوری بمونی و برای همیشه بخندی، بهتره بری سیرک و دلقک شی. اینجوری پولم درمیاری!»


کُ لی‌لی از پیشنهاد دختر عموش ترسید. قبلاً یه بار به سیرک رفته بود و می‌دونست اونا چطور یه شیرو مجبور می‌کنن تا از تو حلقه‌های آتیش بپره. وحشت‌زده گفت: «نه! نه! من هیچ‌وقت سیرک نمی‌رم!»


پدرش گفت: «حالا باید چه کار کرد؟»
عمو فکر کرد. وقتی عمو فکر می‌کرد، شاخک‌هاشو تکون می‌داد. عمو خیلی دانا بود. همیشه راه‌حل‌های خوبی میداد.


بالاخره گفت: «گوش کن پسرم، تا وقتی که کوچولویی و نمی‌تونی مثل بقیه حلزون‌ها مایع درست کنی، من تو رو روی صدفم می‌ذارم و به این طرف و اون طرف می‌برم.»
کُ لی‌لی، فریادی از خوشحالی کشید و گفت: «هورا! هورا! فکرشو بکنید، من مثل یه شاهزاده کوچولو روی صدف بزرگ و باشکوه عموم می‌نشینم و تمام چمن‌زار رو می‌گردم. بدون این که قهقهه بزنم.»


به این ترتیب تمام حیوان‌های چمن‌زار،
اونایی که می‌پریدند،
اونایی که می‌دویدن،
اونایی که راه می‌رفتن،
اونایی که پرواز می‌کردن،
همشون حلزون کوچولو رو دیدن که سرحال و شاداب، روی صدف بزرگ عمویش نشسته و به این طرف و اون طرف می‌روه.


کُ لی‌لی دیگه حسرت داشتن پاهای هزارپا رو نداشت و هیچ علاقه‌ای هم به قرض کردن اونا نداشت.


قصه ما به سر رسید.
امیدوارم از قصه امشب ما خوشتون اومده باشه.
شب خوش… خدانگهدار

پاورقی

افسانه‌های کشور فرانسه

منبع اصلی داستان

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
ر
لیست پخش