به نام خدای بخشنده و مهربان سلام بچهها… خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ آماده شدین تا یه قصه جدید بشنوین؟ عالیه! اگه گفتید اسم داستان امشب چیه؟ اسم داستان امشب روهین اینه: «قورباغه و نقش تازه» بریم قصه امشبو براتون بگم؟ بریم به شهر قصهها…
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یه جنگل خیلی بزرگ، برکهای زیبا بود، که قورباغه قصه ما با خانوادهاش، اونجا زندگی میکردن. قورباغه قصه ما که اسمش « سبزک » بود، هر روز، بعد از اینکه یه ناهار حسابی میخورد، میرفت آبتنی و بعد، روی برگهای نیلوفر آبی که روی آب برکه شناور بود، استراحت میکرد.
یه روز، همهی قورباغهها، روی برگای نیلوفر، داشتن استراحت میکردن،… که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. باد، قورباغهها رو روی برکه، به این طرف و اون طرف میکشوند. بعضیا از هم دور شدن و حسابی ترسیدن. یه دفعه، باد افتاد زیر برگی که سبزک روی اون استراحت میکرد و برگ رو بلند کرد و به آن طرف جنگل پرت کرد. سبزک از وحشت چشماشو بست.
یهوو تپی افتاد زمین. چشماشو که باز کرد، دید کنار کلبهی جنگلبان فرود اومده. با دقت گوشاشو تیز کرد تا شاید چیزی بشنوه! اما از هیچ جا صدایی شنیده نمیشد. انگار هیچ کسی اون دوروبر نبود. سبزک فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. یک دفعه فریاد زد: قوری قور… قورباغهام… اینجا زمین افتادهام
سبزک همونجور تکرار میکرد و میخواند. هی میگفت: قوری قور… قورباغهام… اینجا زمین افتادهام. همینجور میخوند که یهوو، خروس آقای جنگلبان، از پشت حصار کلبه، اومد سمت سبزک. خروس گفت: سلام… من کاکلیام، صداتو که شنیدم، اومدم ببینم چی شده که به اینجا اومدی؟ از کجا آمدی؟ این نزدیکیها برکه نیست، چطوری خودتو به اینجا رسوندی؟!
سبزک گفت: من یکی از قورباغههای برکه هستم. روی برگ نیلوفر داشتم استراحت میکردم، که یه باد شدید، منو بلند کرد و به اینجا پرت کرد! فکر کنم راهم خیلی طولانیه، بهتره همینجا بمونم، نه؟! بم بگو چیکار کنم. هر کاری لازم باشه میکنم. من خیلی کاریام. سبزک یه نگاهی به اطراف کرد و به کاکلی گفت: اینجا چقدر قشنگه!
کاکلی گفت: من از وقتی که از تخم بیرون اومدم، همینجا زندگی کردم. کار من اینه که هر روز صبح آواز بخونم تا جنگلبان بیدار شه. آخه اون یه پیرمرد تنهاست. پیرمرد هنوز بیدار نشده، اگه دوست داری میتونی امروز، تو بیدارش کنی! سبزک خیلی خوشحال شد و گفت: قوری، قوری، قور…! قوری، قوری، قور… بعد پشت هم تکرار کرد: قوری، قوری، قور…! قوری قوری قور…
اما هرچی خوند، مرد جنگلبان بیدار نشد. میدونین دلیلش چی بود؟ دلیلش این بود که همهی آدمها با صدای قوقولی، قوقو بیدار میشن. اونا به این صدا عادت کردن. با صدای قوری قوری قور که بیدار نمیشن! بچهها دوست دارید بدونید بعدش چی شد؟ زود برمیگردم…
بچهها… سبزک هر چی سعی کرد، فایده نداشت. برای همین به کاکلی گفت: میشه یه کار دیگه به من بگی؟ کاکلی گفت: بالای درخت صنوبر، یه خانم کلاغهاس، برو بالا ببین کاری برات داره؟ سبزک فوری قبول کرد. خواست که از درخت بالا بره، اما هر کاری کرد نتونست از درخت بالا بره!
آخر کاکلی، اومد سبزک رو روی تنهی درخت بذاره تا بالا بره، اما سبزک از روی نوک کاکلی لیز خورد. نتونست بالاتر بره. تازه نوک کاکلی هم، تنشو زخم کرد. سبزک که زخمی شده بود، شروع کرد به ناله کردن. با گریه گفت:ای وای… پشتم زخمی شده، خیلی درد داره… آیییی کاکلی گفت: من فقط میخواستم کمکت کنم تا بری بالای درخت، اصلاً تقصیر نداشتم. الان میرم از توی کلبه یه دستمال تمیز برات میارم تا زخمتو ببندم.
کاکلی داخل کلبه رفت و با یک دستمال آبی گلدار برگشت. بعد با کمک نوکش، زخم سبزکو بست. یکمی که گذشت، سبزک حالش بهتر شد. اما ساکت نشسته بود و هیچ چی نمیگفت. کاکلی گفت: سبزک جان، به نظرم تو باید برگردی به برکه و اونجا کنار خانوادهات باشی. باید کاری که مخصوص توعه و برای اون کار ساخته شدی رو انجام بدی. من امروز متوجه شدم که هر کسی برای یک کاری ساخته شده.
بعد کاکلی فکری کرد و گفت: فهمیدم! جنگلبان همیشه این ساعت به سمت برکه میره، تو هم که زخمی شدی و نمیتونی زیاد راه بری. بهتره داخل سبدش مخفی بشی، تا تو رو با خودش ببره. سبزک گفت: خیلی ممنونم. ممنونم که کمکم کردی. همین کارو میکنم. این بهترین کاره.
کاکلی با خوشحالی گفت: حالا برو تا جنگلبان بیدار نشده توی سبدش مخفی شو تا زود به خانوادهات برسی. بعد خندید و شروع کرد به خوندن تا جنگلبانو بیدار کنه: قوقولی قوقو… قوقولی قوقو…
قصه ما به سر رسید. قصهمونو دوست داشتید؟ امیدوارم خوابای خوب ببینید. شب خوش … خدانگهدار