تخم اژدها

یک جادوگر و معجون بدبو و ورد برعکس!

کاور پادکست روهین کودک برای قصه تخم اژدها - یک جادوگر با کلاه جادوگری در مقابل یک اژدهای سبز رنگ ایستاده است.

به نام خداوند بخشنده و مهربان سلام دوستای خوبم. شبتون بخیر. امیدوارم هر جا که هستید، دلتون شادِ شاد باشه. یادتونه قول داده بودیم قصه جادوگرا و اژدهاها رو هم براتون بگیم؟ امشب از روهین اومدم تا براتون یه قصه‌ی خیالی در مورد یه جادوگر و یه اژدها تعریف کنم. اسم قصه امشب ما اینه: « تخم اژدها» چشم‌هاتون رو ببندید که می‌خوایم با هم، به یه جای دور سفر کنیم. آماده‌اید که بشنوید؟ خب… پس خوب گوش کنید…

یکی بود یکی نبود، یه جادوگری تو شهر قصه‌ها بود که اسمش «وازو» بود. وازو توی دردسر بزرگی افتاده بود. البته وازو همیشه زندگیش پردردسر بود اما حالا… از وقتی که جادوگر کوچولویی بود، همش اشتباه‌ می‌کرد. بچه‌ها… وقتی که اشتباه می‌کنید، ممکنه معلم یا پدر و مادرتون عصبانی شن، ولی اشتباه‌های وازو، از این اشتباهای کوچیک نبود. یه بار معلمشو آبـی کرد. یه بار خونه‌شونو ناپدید کرد…

خلاصه… وازو بیشتر وقت‌ها توی دردسر میوفتاد و معمولا هم کسی نمی‌تونست کمکش کنه. دردسر خیلی بد جادوگر وازو به این دلیل شروع شد که اون عاشق توت‌فرنگی بود. خب معلومه که بهترین توت‌فرنگی‌ها تو تابستون پیدا می‌شه، ولی وازو نمی‌تونست تا تابستون صبر کنه. پس تصمیم گرفت جادو کنه. پس چوب جادو رو تکون داد، یه مشت گرد جادو ریخت و… زود و تند و سریع… بوم! وای نه! یه کپه‌ توت سفید ظاهر شده بود.

دوباره چوب جادوشو تکون داد و گفت: «اجی مجی!» همون لحظه کپه‌ی توت سفید، شد توت سیاه. خیلی خوش‌مزه‌ بودنا، ولی وازو توت‌فرنگی می‌خواست. وازو آستیناشو بالا زد گفت اینجوری نمیشه. پاتیلش آورد و شروع کرد به ساختن معجون توت‌فرنگی‌ساز. حلزون بدون صدف لجنی، چای مصرف‌شده، کرم پای نعنا، ناخن پا، آب کاهو و پوست پرتقال… وااای خیلی بدبو بود.

وازو معجونو هم زد و سعی کرد ورد رو یادش بیاد. ولی کتابش رو خوب نخونده بود و یادش نمیومد. خیلی زود بخار سبز پاتیل، آبی شد. بوش واقعاً بد بود. وازو همان‌طور که کتاب را ورق می‌زد، زیر لب گفت: «بذار یه نگاه کنم.» بعد گفت : «اه… پیدا نمی‌کنم… ولش کن، خودم بلدم.» بعد اشتباهی ورد رو برعکس خوند: «مجی اجی!»

یهوو صدای ناجوری اومد، هر چیزی که می‌تونست بلرزد، لرزید. هر چیزی که می‌تونست بترکه، ترکید. شیشه‌ها جیرینگ جیرینگ می‌کردن. صندلیا با صدای بلند تکون می‌خوردن. دندونای وازو تق‌تق به هم می‌خوردن. بعد یهوو دود نارنجی‌رنگی به هوا رفت و خونه از جاش بلند شد.

باورتون نمیشه، خونه رفت به طرف سردترین نقطه‌ی سیبری. وازو تا وقتی که خونه به زمین ننشسته بود چشم‌هاشو باز نکرد. بعد، از پنجره به زمین یخ‌زده نگاه کرد. در حالی که می‌لرزید، گفت: «وای …خیلی سردمه! این دیگه مشکل خیلی بزرگیه! باید چه جوری به خونه برگردم؟» بدتر از همه اینکه، هنوز دلش توت‌فرنگی می‌خواست. حالا چطوری می‌تونست تو سیبری توت‌فرنگی پیدا کنه؟ آتش، روشن بود ولی انگشتای پای وازو کم‌کم داشت قندیل می‌بست.

بچه‌ها… تو اون سرما، وازو نمی‌تونست روی کتاب جادوش تمرکز کنه. ولی مجبور بود یه جادویی پیدا کند تا اونو برگردونه. به همه‌ی جادوها نگاه کرد، ولی هیچ‌کدومشون درباره‌ی سیبری نبود. خوند و خوند: « اممم…چطور دایناسور رام کنیم؟ چطور موش‌ها رو از گوشتون درآرید؟ چطور مردم شیطنت‌هاتونو فراموش کنند؟ پاها و انگشت‌های وازو یخ زده بودن.

تقریباً داشت ناامیدش می‌شد که، به صفحه‌ی آخر رسید: «چگونه خانه‌ات را از سیبری برگردانی و هم زمان توت‌فرنگی هم درست کنی.» وازو حسابی هیجان‌زده شد.

به فهرست مواد اولیه نگاهی انداخت و گفت: «اوووم! ناخن چیده شده؟ بله! مارمالاد؟ بله! کرم صورت خیار؟ بله! روغن ماشین چمن‌زنی؟ بله! سوپ لوبیا؟ خب… بله! دو تا شبدر؟ بله! بلندترین تیغ یه جوجه‌تیغی عصبانی؟ بله! یه آینه‌ی جیبی شکسته؟ بله! سه تا شیشه‌ی ترشی پیاز؟ بله! بله! بله! یه تخم اژدها؟ وای! نه، نه، نه…!» تخم اژدها!

دور و بر اتاق یخ‌زده رو نگاه کرد، ولی نه! نداشت. جلوی آتیش قوز کرد و سعی کرد، فکر کنه. ولی فکر کردن، وقتی که مژه‌هات قندیل بسته‌، خیلی سخته. بعد با خودش گفت: « شاید تو قفسه‌ی کتاب‌ها چیزی باشه. بچه‌ها … به نظرتون وازو چیکار کرد؟ زود برمی‌گردم و براتون می‌گم.

وازو کتابا رو نگا کرد: «بافت شنل جادویی… همسر من ساحره است… برای رهایی از هر مشکل… سیبری…

وازو نفسشو حبس کرد. کتابو برداشت. روی جلد کتاب، عکس اژدهایی بود که لبخند می‌زدن و از یه سراشیبی برفی، به پایین سر می‌خوردن. وازو کتاب رو باز کرد تا ببینه. خب… البته با انگشت‌های یخ‌زده‌، باز کردن کتاب، کار راحتی نبود. بالاخره موفق شد.

توی کتاب نوشته بود یکی از باحالترین جاهای سیبری، پارک اژدها دروسکی است. اونجا اژدهای زنده‌ی واقعی داره. البته وازو خیلی باهوش نبود، ولی خب، یه چیزو مطمئن بود. اونم اینکه، هر جا اژدها باشه، تخم اژدها هم پیدا می‌شه. وازو سریع، جوراب‌های پشمی‌شو پوشید، شال گردن راه‌راه کهنه‌شو پوشید و چوب جادوییشو از توی گلدان درآورد. تو گلدون؟ آره خب!

وازو چوب جادوشو برای صاف نگه داشتن گیاهش می‌ذاشت تو گلدون. درو که باز کرد، سوز و سرما بود و برف سفید. برف آن‌قدر تند می‌بارید که سر وازو گیج رفت. برف رفت توی چشماش. توی بینی‌اش، تو گوشاش… حتی تو جوراب‌های پشمی خیلی ضخیمش. خیلی زود طوفان برف تموم شد و خورشید بیرون اومد. نورش آن‌قدر زیاد بود که تقریباً نمی‌ذاشت وازو جایی رو ببینه!

وازو نمی‌دونست کدوم طرف بره. ولی واقعا خوش‌شانس بود. چون یهو تابلوی بزرگیو دید که روی اون نوشته بود: به پارک اژدهای دروسکی خوش آمدید! هزینه‌ی ورود: ۱۲ هزار سکه‌ی طلا. وازو گفت: «۱۲ هزار سکه‌ی طلا!» جادوگر بیچاره یه سکه هم نداشت، چه برسد به ۱۲ هزار تا.

می‌خواست برگرده که متوجه شد هیچ‌کس دم در ورودی نیست. هیچ‌کس نبود که پول بخواد. دقیقاً وقتی رسیده بود که نگهبان ورودی برای خوردن ناهار رفته بود. پس از در گذشت و یه برگه‌ی راهنما برداشت و وارد پارک شد. یاد گرفته بود که از این به بعد دقتشو بیشتر کنه. چون اگه کتاب جادوشو درست خونده بود، الان سیبری نبود. پس با دقت برگه‌ی راهنما رو خوند. توش نوشته بود: نباید به اژدهاها غذا داد. نباید وقتی خواب‌اند، مزاحمشون شد.

یه چیزو هم درشت نوشته بود: اگه اژدهایی به شما حمله کرد، جیغ بزنید! اگر فایده‌ نداشت دیگه نگران چیزی نباشید. اژدها غذاشو سریع می‌خوره!» وازو نفسشو تو سینه حبس کرد و گفت: «کاش کتاب جادومو می‌آوردم.» چون اژدها حتما از دزدیدن تخمش عصبانی می‌شه. بعد فکر کرد تخم‌های اژدها هم بزرگ‌اند، هم سنگین چه جوری باید تخم اژدها رو به خونه‌ش ببره؟ وازو که همینجوری هم جادوگر خوبی نبود، تو اون وضعیت حس کرد، همون چند تا جادوی ساده‌ رو هم که بلد بود، داره فراموش می‌کنه. آه کشید.

یهو از پشت سرش یه صدا اومد: اوهوم! وازو دور خودش چرخید. بدترین کابوسش اتفاق افتاده بود. روبه‌روش، دو متر اون‌طرف‌تر، بزرگ‌ترین اژدهایی که تو عمرش دیده بود، ایستاده بود. وازو تا اون موقع اژدهای واقعی ندیده بود. فقط عکسشو توی کتاب‌ها و مجله‌ها دیده بود. اما توی دنیای واقعی، اژدها خیلی خیلی بزرگ‌تر بود. اژدها گفت: «داره دیر می‌شه… بیا! بیا! وقتو تلف نکن! میای یا نه؟»

وازو گیج شده بود. فکر می‌کرد اژدها می‌خواد اونو بخوره. گفت: «چی؟ کجا؟» اژدها جواب داد: «بريم یه تخم پیدا کنیم دیگه. من ندارم، ولی اگه یکی از مال همسایه برداریم، نمی‌فهمه.» وازو رفت دنبال اژدها. رفتن و رفتن تا به دامنه‌ی تپه‌ای رسیدن که پر از غارهای بزرگ بود. اژدها رفت توی یکی از اونا و چند دقیقه بعد برگشت. یه چیز بزرگ و خاکستری‌رنگ دستش بود.

وازو گریه کرد و گفت: «من که زورم نمی‌رسه اینو ببرم. حالا چی کار کنم؟ کاشکی صبح اون اشتباهو نکرده بودم…» اژدها پرسید: «تموم شد؟ من میارمش. پس گریه نکن!» اژدها دراه افتاد، هر از گاهی پشت‌سرشو نگاه می‌کرد تا مطمئن شه وازو دنبالش میاد. وقتی به خونه‌ی جادوگر رسیدن، خونه کلاً زیر برف رفته بود. اژدها آهی کشید و گفت: «اینجا که خیلی کوچولوئه. یک کاری براش بکن!» وازو با تعجب گفت: «منظورت اینه خونه رو بزرگ‌ترش کنم؟» اژدها پشت چشم نازک کرد و گفت: «خوب معلومه، نمی‌خوام منو کوچک‌تر کنی. عجله کن! خیلی ساده‌اس. فکر کنم صفحه‌ی ۱۸ کتاب جادوت باشه.»

جادوگر به خونه دوید و کتاب جادوشو پیدا کرد. صفحه‌ی ۱۸ رو آورد. خوند و بعد با چوب جادوش به در خونه زد. خونه غیژی کرد و لرزید. بعد دو برابر بزرگ شد. اژدها از در خانه رد شد. تخم رو روی زمین گذاشت و گفت: «بیا! جادوتو شروع کن، باشه؟ نباید وقتو تلف کرد.» وازو پرسید: «مگه تو هم میای؟!» اژدها گفت: «البته!»

وازو واقعاً نمی‌خواست با یه اژدها زندگی کنه، ولی خب کاری از دستش برنمیومد. پس تمرکز کرد. همه‌ی مواد اولیه رو توی پاتیل ریخت و ورد رو هم خوند. صدای تق بلندی اومد. باد گرمی، خونه رو پر کرد.

صدای لرزیدن و شکستن چیزی اومد و بعد، خونه به جای قبلش برگشت و روی هر میز یک کاسه‌ی بزرگ توت‌فرنگی ظاهر شد. اژدها چنان لبخندی زد که همه‌ی دندوناش معلوم شد. وازو یه توت‌فرنگی برداشت و پرسید: «برای چی کمکم کردی؟» اژدها گفت: «معلومه! برای توت‌فرنگی. به اون کاسه دست نزن! اونا مال منن.»

قصه ما به سر رسید… آفرین به شما بچه‌های باهوش که تا آخر قصه رو با دقت گوش دادید. امیدوارم حسابی بهتون خوش گذشته باشه و حسابی سرگرم شده باشید. مراقب خودتون باشید و تا فردا شب… خدانگهدار

دیدگاهتان را بنویسید

لیست پخش
ر