من مراقبتم

وقتی هر سایه و صدایی در شب، دنیایی از نگرانی می‌سازد!

کاور پادکست روهین کودک برای قصه من مراقبتم - دو خرس عروسکی از پنجره خانه گرم و نرم خود بیرون را نگاه می‌کنند.

به نام خدای قصه‌ها و رویاها. سلام بچه‌ها… شبتون بخیر امیدوارم هر کجا که هستید، یه روز خوب رو پشت سر گذاشته باشید و حالا در آرامشِ پایان شب، آماده‌ی شنیدن یک داستان تازه باشید. خیلی خوشحالم که یه شبِ دیگه از "روهین"، همراه شما شدم تا با هم به دنیای قصه‌ها سفر کنیم. آماده‌اید؟ بریم…

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی شهر قصه‌ها، یه خرس کوچولو بود که خیلی نگران بود. آخه قرار بود تمام شبو پیش دوستش، خرس قهوه‌ای بماند. اولین شبی بود که خرس کوچولوی ما پیش مامانش نبود. آخه مامانش رفته بود بیمارستان. خرس کوچولو به خرس قهوه‌ای گفت: «تا حالا از خونه دور نبودم. دلم یه جوریه.» خرس قهوه‌ای جواب داد: «نگران نباش! من مواظبتم. کلی خوش می‌گذرونیم. چرا مامانت رفته بیمارستان؟» خرس کوچولو با افتخار گفت: «قراره نی‌نی به دنیا بیاره. صبح که بشه بابا منو می‌بره پیش اونا.» خرس قهوه‌ای گفت: «چطوره بریم برای نی‌نی یه کارت پستال درست کنیم؟ اگه دوست داری، می‌تونی مدادشمعی‌های جدید منو استفاده کنی.»

مامان خرس قهوه‌ای لبخندی زد و گفت: « چه فکر خوبی! قبل اینکه بخوابید، یه کارت پستال درست کنید.» بعد رفت و چند تا مقوا و یه قیچی براشون آورد. خرس قهوه‌ای و خرس کوچولو وسایلو گرفتن و رفتن مدادشمعی‌ها رو پیدا کردن. بعد کف اتاق ولو شدن و شروع کردن به نقاشی کشیدن. خرس قهوه‌ای گفت: «من روی کارتم یک نی‌نی کشیدم.» خرس کوچولو هم با ذوق گفت: «منم عکس خرس پارچه‌ییمو کشیدم. عروسک مورد علاقه‌مه.» بعد نقاشیو به دوستش نشون داد.

خانم‌خرسه گفت: «ببینم؟! چه کارت‌های قشنگی! آفرین! حالا باید، مدادشمعی‌ها رو کنار بذارید که وقت خوابه!» بعد براشون لباس خواب‌ آورد. خرس کوچولو به دکمه‌های لباس خوابش نگاه کرد و نالید: «بستن دکمه‌ها کار سختیه!» خرس قهوه‌ای به کمکش اومد و گفت: «دلیلش اینه که باید این شکلی ببندی.» خانم‌خرسه پرسید: «مسواک زدید؟»

خرس قهوه‌ای خندید و گفت: «ای وای! یادم رفت. بیا خرس کوچولو! خمیردندان با طعم توت‌فرنگی داریم.» هورااا…مسواک! مسواک! مسواک! وقتی دندوناشونو خوب تمیز کردن، خرس کوچولو دهانشو با آب شست. بعد خندید و گفت: «خیلی خوش‌مزه بود! می‌شه یه بار دیگه دندونامونو مسواک بزنیم؟» خرس قهوه‌ای گفت: « چی؟ خوشمزه بود؟ مگه خوردی؟» خرس کوچولو گفت: « نه… نخوردم… منظورم اینه که…» خرس قهوه‌ای گفت: « آها… منظورت اینه که طعمش خوب بود. وقتی با مامانم رفتم فروشگاه برات می‌خرم.» خانم‌خرسه لبخند زد و گفت: «عجله کنییییید! داره دیر می‌شه… وقت خواب خرس‌های کوچولوئه…»

خرس کوچولو پرسید: «می‌شه یه قصه‌ی شب هم بگیید؟ مامانم همیشه برام قصه‌ی شب می‌خونه.» خانم‌خرسه گفت: «البته که می‌شه. من هم همیشه برای خرس قهوه‌ای قصه می‌خونم. دوست دارید چی بخونم؟» خرس کوچولو و خرس قهوه‌ای با هم فریاد زدند: «داستان موطلایی و سه خرس!» این داستان مورد علاقه‌شون بود. توی جاشون دراز کشیدن و خانم‌خرسه رفت کتاب داستانو آورد. خانم‌خرسه پرسید: «آماده‌اید؟» خرس کوچولو و خرس قهوه‌ای سرشونو تکون دادن.

خانم‌خرسه گفت: «پس شروع می‌کنم. یکی بود یکی نبود. سه تا خرس بودن که…» خرس کوچولو و خرس قهوه‌ای کلمه به کلمه‌ی داستان رو از حفظ بودن. بچه‌ها… اگه الان بخوام براتون قصه موطلایی و سه خرس رو تعریف کنم که خیلی قصه تو قصه می‌شه. قول میدم دفعه بعد، حتما قصه موطلایی و سه خرس رو، حتما براتون بگم. حالا یه موسیقی کوتاه بشنوید، تا من برم و برگردم

بچه‌ها، … وقتی خانم‌خرسه داستانو تموم کرد، خرس قهوه‌ای پرسید: «موطلایی خیلی بازیگوشی کرده که بی‌دعوت رفته خونه‌ی خرس‌ها 😀 ؟» مادرش جواب داد: «بله، ولی فکر نکنم قصد بدی داشته. فقط کنجکاو بوده.» خرس کوچولو آهسته گفت: «خدا کنه وقتی ما خوابیم، کسی توی این خونه نیاد.» خانم‌خرسه دست خرس کوچولو رو گرفت و گفت: «نگران نباش! من و آقا خرسه طبقه‌ی پایین مراقبیم. جای شما این بالا کاملا امنه.»

خرس قهوه‌ای با مهربونی گفت: «نترس! منم مواظبت هستم.» خرس کوچولو لبخند شجاعانه‌ای زد و گفت: «ممنون!» خانم‌خرسه چراغو خاموش کرد، درو بست و آهسته گفت: «شب به خیر، فردا صبح می‌بینمتون.» خرس کوچولو از زیر پتوش گفت: «شب بخیر، خرس قهوه‌ای!» خرس قهوه‌ای جواب داد: «شب تو هم بخیر، خوب بخوابی!» بعدم پتوشو تا گوش‌هاش بالا کشید و چشم‌هاشو بست. تازه داشت خوابش می‌برد که یهوو یه صدایی شنید.

خرس کوچولو بود. می‌گفت: «خرس قهوه‌ای! بیداری؟» خرس قهوه‌ای نشست و گفت: «بله، چی شده؟» خرس کوچولو یواش گفت: «من خرس پارچه‌ای‌مو توی خونه جا گذاشتم. همیشه با اون می‌خوابیدم.» خرس قهوه‌ای چند لحظه فکر کرد. بعد بلند شد و گفت: «نگران نباش! می‌تونی خرس پولیشی منو قرض بگیری.» خرس کوچولو گفت: «ممنون، خرس قهوه‌ای! حالا خیلی بهترم.» و خرس پولیشی اونو محکم بغل کرد.

خرس قهوه‌ای به تختش برگشت و گفت: «شب بخیر، خوب بخوابی!» خرس کوچولو جواب داد: «شب بخیر، خرس قهوه‌ای!» برای مدتی همه جا ساکت بود. چیک چیک چیک چیک بارون شروع شده بود. قطره‌های بارون به پنجره می‌خورد و برای دو تا خرس لالایی می‌خوند.

وووووووووو وووووووو دو تا خرس از خواب بیدار شدند و نشستند. خرس کوچولو که خرس پولیشیو محکم بغل کرده بود، جیغ کشید: «چی بود؟ اون سایه‌ی روی دیوار چیه؟ کسی بیرونه؟» خرس قهوه‌ای پرده رو کنار کشید. یه نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «نگران نباش، خرس کوچولو! فقط باده که توی شاخه‌های درخت‌ها می‌پیچه. اینم نور ماهه که به پنجره می‌تابه.» بعد رفت و پتو رو محکم دور خرس کوچولو پیچید.

خرس کوچولو دوباره از زیر پتو گفت: «ممنون، خرس قهوه‌ای!» هوووووووووو هوووووووو خرس کوچولو متکا رو گذاشت روی سرشو با ترس و لرز گفت: «باور کن یه چیزی اون بیرونه. نکنه بیاد تو؟» خرس قهوه‌ای لبخند زد و گفت: «نگران نباش! فقط یک جغد.» بعد پرده رو کشید و جغد رو که روی شاخه نشسته بود، به خرس کوچولو نشون داد. از پشت پنجره جغد هوهو می‌کرد. هوووووووووو هوووووووو

خرس قهوه‌ای گفت: «جغد عزیزم همیشه میاد اینجا تا به من شب بخیر بگه! دوست خیلی خوبیه.» خرس کوچولو خندید و گفت: «چه دوست ترسویی هستم، من!» خرس قهوه‌ای پرده رو کشید و به تختخوابش برگشت. خرس قهوه‌ای با مهربونی پرسید: «چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟» خرس کوچولو یکمی فکر کرد و گفت: «یک ذره تشنه‌مه.» خرس قهوه‌ای از تخت پایین پرید و گفت: «الان برایت آب میارم.»

توی آشپزخونه رفت و خیلی زود با آب برگشت. خرس کوچولو یکمی آب خورد و یواش گفت: «ممنون. حالا خیلی بهترم.» خرس قهوه‌ای از تخت بالا رفت و پتو رو رو خودش کشید. آهی کشید و گفت: «شب بخیر، خوب بخوابی!» و تازه داشت خوابش می‌برد که صدای ناله‌ای شنید. «تویی خرس کوچولو؟! چی شده؟» خرس کوچولو دوباره ناله کرد: «من خیلی متأسفم، خرس قهوه‌ای! اینجا خیلی تاریکه. من می‌ترسم.» خرس قهوه‌ای چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: «نگران نباش، خرس کوچولو! یک راه حل پیدا کردم.»

خرس قهوه‌ای از جعبه اسباب‌بازی‌هاش چراغ‌قوه‌اشو پیدا کرد و روشن کرد. بعد، اونو به خرس کوچولو داد و گفت: بگیر. با این می‌تونی توی تاریکی ببینی.» خرس کوچولو گفت: «ممنون، حالا می‌توانم ببینم تو کجایی.» و نور را روی صورت خرس قهوه‌ای انداخت و تکانش داد. خرس قهوه‌ای هم سرشو تکون داد و براش شکلک در آورد. خرس کوچولو حسابی خندید. بعد چراغ‌قوه رو کنارش گذاشت و زیر پتو رفت. بعد خرس پولیشی‌و محکم بغل کرد و گفت: «دیگه نمی‌ترسم. شب بخیر، خرس قهوه‌ای!»

خرس قهوه‌ای خمیازه کشید، بالشش‌و بغل کرد و گفت: «شب بخیر…، خوب بخوابی!» مدتی همه‌جا ساکت بود. اون‌قدر ساکت که صدای افتادن یه سوزن هم شنیده می‌شد. بعد یهو صدای آرومی گفت: «بیداری خرس قهوه‌ای!؟» خرس قهوه‌ای آروم یه چشمشو باز کرد و با خمیازه پرسید: «دیگه چی شده؟» خرس کوچولو یواش گفت: «ا…! هیچی! فقط می‌خواستم تشکر کنم که مواظبم بودی.» خرس قهوه‌ای لبخندی زد و گفت: «مهم نیست. این کاریه که خرس‌های بزرگ‌تر می‌کنن.»

صبح زود پدر خرس کوچولو اومد، محکم بغلش کرد و گفت: «خرس کوچولو، از امروز یه خواهر کوچولوی قشنگ داری. آماده‌ای بیایی مامان‌و نی‌نی‌و ببینی؟» خرس کوچولو فریاد زد: «آره…! بله…. می‌شه همین حالا بریم؟ نمی‌تونم صبر کنم.» پدر لبخندی زد و گفت: «بریم…» توی راه، خرس کوچولو پرسید: «می‌توام با نی‌نی بازی کنم؟ می‌تونم یک کم از شیرینی‌هام‌و بهش بدم؟»

پدر لبخندی زد و گفت: «نی‌نی‌ها فسقلی‌ان. نی‌نی برای بازی کردن هنوز خیلی کوچیکه. حالا فقط شیر می‌خوره.» خرس کوچولو اخم کرد و گفت: «انگار خیلی نمی‌شه باهاش خوش گذروند.» توی بیمارستان، مادر روی تخت نشسته و منتظر اونا بود. مامان یواش گفت: «بیا پیش من خرس کوچولو! این خواهرته.»

خرس کوچولو توی گهواره رو نگاه کرد و گفت: «خیلی کوچیکه. من خیلی از اون بزرگ‌ترم!» مادر گفت: «درسته. تو برادر بزرگتری!» خرس کوچولو با افتخار گفت: «واقعاً؟» بعد دستش‌و توی گهواره کرد. انگشت نی‌نی‌و گرفت و گفت: «نترس فسقلی! من مواظبتم. راستش… این کاریه که خرس‌های بزرگ‌تر می‌کنن.»

«قصه‌ی امشب ما هم به پایان رسید. امیدوارم با این داستان، آرامش مهمون دل‌هاتون شده باشه و آماده‌ی یه خواب شیرین شده باشید. ممنونم که امشب هم همراه "روهین" بودید. خواب‌های رنگی ببینید… شب بخیر…»

دیدگاهتان را بنویسید

لیست پخش
ر