گنج اژدها

قصه اژدهایی که گنج واقعی را نمی‌شناخت

کاور پادکست روهین کودک برای قصه گنج اژدها - یک اژدها در یک تالار پر از اسباب و اثاثیه لوکس ایستاده است.

«به نام خالق خیال و داستان. سلام… شب شما بخیر… صدای من رو از "روهین" می‌شنوید. امیدوارم امروز حسابی بازی کرده باشید و حالا توی جای دنج و گرم خودتون آماده‌ی استراحت باشید. امشب هم مثل هر شب، با یه داستان خوب همراهتون هستم تا شما رو تا مرز… مرز… یه خواب شیرین بدرقه کنم. آماده‌اید؟ قصه‌ی امشب ما داره شروع می‌شه‌ها… بریم…»

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. بچه‌ها می‌دونستین هر اژدهایی عاشق جمع کردن گنجه؟ گنج، اژدها رو خیلی خوشحال می‌کنه. اونا هیچ‌چیزیو به اندازه دیدن یک کپه گنج که زیر نفس آتشینشون می‌درخشه، دوست ندارن. می‌دونین که گنج به چی می‌گن؟ طلا، نقره و جواهر بهترین گنج‌ها هستن. مهم‌ترین کاری که اژدها، از همون اول یاد می‌گیره، گشتن دنبال گنجه. اونا از بهترین شکارچی‌های گنج دنیا هستن؛ دست کم بیشترشون این جوری‌ان.

خب البته، بجز اژدهای قصه ما، میلدی. میلدی، هیچ‌چی درباره‌ی گنج نمی‌دونست. یه شب مادرش گفت: «قراره یه مدت بفرستمت پیش عموت. اون بهترین شکارچی گنج توی خانواده‌اس. همه‌چی‌و یادت می‌ده.» میلدی هم چمدونش‌و بست و یه مقدار غذا و عکس مامانش‌و برداشت و به کوه عمو والپو رفت. عمو والپو از اینکه می‌توانست کمکی کنه، خیلی خوشحال بود.

تصمیم داشت فوت و فن شکار گنج‌و به برادرزاده‌ش یاد بده. اولین چیزی که عمو والپو یاد داد، روش‌های مختلف شکار گنج بود. عمو والپو گفت: «گنج همیشه یه جایی مخفی شده. ممکنه برای پیداکردنش مجبور بشی از قفل‌های بزرگی عبور کنی.» بعد یادش داد چطوری توی سردابه‌ها، سیاه‌چال‌ها، بانک‌ها و اتاق‌های محافظت شده بره و چطوری با پنجه و دندونش قفل‌ها را باز کنه. حتی یادش داد چطوری با نفس آتشینش گاوصندوق‌ها رو ذوب کنه. میلدی شاگرد خوبی بود و با دقت به حرف‌های عمو گوش می‌کرد.

بعد، عمو والپو گفت: «اگر مجبور شدی بین بردن گنج و فرار کردن برای حفظ جونت، یکی‌و انتخاب کنی، گنج‌و ول کن! چون همیشه می‌تونی برای بردن گنج برگردی، پس بهتره به جای افسوس خوردن برای گنج، جونت‌و نجات بدی!» میلدی سرش‌و با اطمینان تکون داد. به نظر خیلی آسون میومد. چند بار دیگه هم تمرین کرد. بالاخره عمو والپو گفت: تو آماده‌ای. وقت اون رسیده بود که میلدی سراغ اولین شکار گنجش بره.

عمو والپو گفت: «این نزدیکی‌ها قصری هست که شاهزاده پیری توی اون زندگی می‌کنه. شنیده‌م یه اتاق پر از طلا و جواهر داره. آسونه. چون درها هیچ‌وقت قفل نیستن. شاهزاده هم انقدر خسیسه که هیچ دوست نداره پول نگهبان بده. برای همین نگهبان‌هاش هم زیاد نیستن. فکر نکنم مشکلی برات پیش بیاد. از عقلت استفاده کن و درس‌هایی‌و که گرفتی پیاده کن. یه ذره گنج هم برای من بیار!»

میلدی با هیجان و نگرانی پرواز کرد. عمو والپو از نگرانیش توی غار فقط راه می‌رفت. امیدوار بود برادرزاده‌ش بتونه یکمی گنج بیاره. خیلی آسون بود. نباید هیچ مشکلی پیش میومد. ولی خب نمیشه از یه اژدهای جوان مطمئن بود. ممکن بود دستپاچه بشه. تو کمتر از یک ساعت میلدی برگشت. کیف بزرگی‌و با پنجه‌هاش گرفته بود. مثل اینکه کیف پر از گنج بود. چشم‌های عمو والپو با دیدن برادرزاده‌ش که کیف‌و کف غار پرت کرد، برق زد و پرسید: «مشکلی که پیش نیومد؟»

میلدی جواب داد: «نه. آسون بود. همه چیز توی یه ساختمون، نزدیک قصر بود. اصلاً مجبور نشدم به قلعه شاهزاده نزدیک بشم. هیچ قفل و نگهبان یا سیاه‌چالی هم در کار نبود. ببین چی پیدا کردم!» میلدی کیف بزرگش‌و که روی زمین انداخته بود، باز کرد. عمو والپو به چیزهای درخشانی که روی زمین پخش شدند، نگاه کرد.عمو باورش نمی‌شد. فریاد زد: «میلدی! چی کار کردی؟ اینا… اینا چراغ‌ان. چراغ جلوی ماشین!»

بله… بیست تا چراغ جلوی ماشین، روی زمین بود. البته، چراغ‌ها، برای ماشین‌های گرون‌قیمتی بودن، ولی برای عمو والپو که فرقی نمی‌کرد. چراغ، چراغه. عمو والپو تعجب کرده بود و سرش گیج می‌رفت. پرسید: «برای چی اینها را آوردی؟» میلدی گفت: «ببین چقدر برق می‌زنن. نکنه اینا گنج نیستن؟» عمو والپو سعی کرد از کوره در نره. برای همین تا هشتاد شمرد. نخیر! هنوز عصبانی بود! تا صد شمرد. نه!

رفت یه لیوان آب خورد. لیوان آبو که زمین گذاشت یه چیزی فهمید. فهمید که فراموش کرده اصلا توضیح بده که گنج چه شکلیه. آخه تو عمرش چنین چیزی ندیده بود. خب هر اژدهایی از موقع تولد، یه چیزایی درباره‌ی گنج می‌دونه دیگه. مگه نه؟ عمو والپو سه هفته وقت گذاشت تا همه‌ی نشونه‌های اصل بودن طلا یا نقره رو بگه. یادش داد چه جوری بهترین جواهرات‌و برداره. درباره‌ی گرونترین سنگ‌ها یادش داد. بعد برای اطمینان، یه فهرست صدتایی از بهترین گنج‌ها رو بهش داد.

بالاخره عمو والپو احساس کرد که دیگه میلدی آماده‌اس. عمو هر چی که درباره‌ی جواهرات و طلا و نقره می‌دونست، یادش داده بود. دیگه حتماً این دفعه مشکلی پیش نمی‌ومد. میلدی دوباره به طرف قصر پرواز کرد. البته این دفعه بعد از اینکه شب شد، رفت. عمو والپو گفت: «مستقیم برو به قصر و روی سقف فرود بیا! بعدش هم که می‌دانی چی کار کنی.»

عمو والپو مطمئن بود این دفعه میلدی با کلی گنج برمی‌گردد. اما بچه‌ها… شاهزاده پیر حسابی ترسیده بود. فکر کرده بود هر کسی چراغ‌ها رو برداشته، ممکنه دوباره برگرده و چیز دیگه‌ای‌و برداره. درسته شاهزاده علاقه‌ای به پول خرج کردن نداشت، اما خب نمی‌خواست اموالشو ببرن؛ بنابراین شش تا مرد‌و با سگ‌های درنده استخدام کرد و آخرین مدل دزدگیر رو هم برای قصرش خرید. شاهزاده خیالش دیگه راحت شده بود اما اون نمی‌دونست با چه جور موجودی سر و کار داره.

میلدی بدون اونکه دیده شه، روی سقف قصر فرود اومد. یه نفس آتشین بیرون داد تا یه سوراخ درست کنه تا ازش رد بشه. میلدی نقشه‌اش این بود که از راه‌پله‌های اصلی پایین بره. می‌دونست طلا و نقره رو بیشتر کجاها نگه می‌دارن. حتما توی اتاق‌های طبقه‌ی بالایی چیزی پیدا نمی‌کرد. یهو تو راهرو مربع‌های طلایی دید. نمی‌دونست اونها فقط قاب عکس‌های طلایی‌رنگ‌اند. میلدی نمی‌دونست که عکس‌های قدیمی‌ین که خیلی ارزش دارن، نه فقط قاب‌های براق و درخشان‌شون.

عمو والپو خیلی به میلدی گفته بود که هر چیز براق و درخشانی طلا نیست. به میلدی گفته بود که اون گنج اصله. ولی عمو نمی‌دونست میلدی چقدر عاشق چیزهای درخشانه. میلدی هر چیزی‌و که می‌درخشید، می‌خواست. براش مهم نبود، گنجه یا نه. چشم‌های میلدی با دیدن قاب‌های بزرگ طلایی گرد شد و همه‌ی درس‌هایی‌و که یاد گرفته بود، فراموش کرد.

میلدی یکمی طناب پیدا کرد، قاب عکس‌ها رو با طناب به هم گره زد و بعد انتهای طناب‌و دور پایش پیچید و بعد از سوراخی که درست کرده بود، بیرون رفت. تا اینجا اوضاع خوب بود. ولی میلدی طناب گره زدن‌و قبلا تمرین نکرده بود. عمو والپو از گره زدن، چیزی نگفته بود.

وقتی میلدی داشت بالای قصر پرواز می‌کرد، یکی از قاب عکس‌های کوچولو افتاد پایین؛ پایین و پایین رفت تا رسید به زمین. میلدی فریاد زد: «وای نه!»

وقتی عکس از جلوی پنجره‌های قصر رد می‌شد، از همه جا صدای آژیر و زنگ‌های ترسناک بلند شد. میلدی بیچاره خیلی ترسید. یه لحظه‌ بعد، نور ده تا نورافکن روش افتاد. نورها داشتن کورش می‌کردن. نمی‌دونست چی کار کنه. شاهزاده فریاد زد: «شلیک کنید!» میلدی نمی‌دونست این حرفش یعنی چه، ولی از لحنش فهمید حرف خوبی نزده. چند بار پلک زد و فکر کرد. بعد یادش اومد که عمو والپو گفته بود: «اگر مجبور شدی بین بردن گنج و فرار یکی‌و انتخاب کنی، گنج‌و رها کن!»

میلدی قاب عکس‌ها رو انداخت و سریع‌ به طرف کوه‌ها پرواز کرد. عکس‌ها افتادن و توی سر شاهزاده خوردن. عمو والپو خیلی نگران بود. وقتی میلدی فرود اومد پاهای عمو از ترس بی‌حس شد. میلدی غلت خورد و غلت خورد تا اینکه ته غار گیر کرد. عمو والپو آه کشید. لازم نبود کسی توضیح بده که چی شده. میلدی خیلی سعی کرد خوب تعریف کنه چی شد، اما اون اصلا نمی‌دونست مثلا نورافکن چیه. فکر می‌کرد اونا هیولاهایی با چشم‌های بزرگ‌ان. یا مثلا چیزی درباره‌ی آژیر خطر نمی‌دونست. فکر می‌کرد که هیولاها با صداهای بلند سرش داد زدن. یا مثلا اون مربع‌های طلایی که می‌خواست بیاره چی بودن.

عمو والپو با عصبانیت گفت: «چیزی که می‌خواستی بدزدی، قاب عکس بوده. به من نگاه کن! قاب عکس توی فهرست ده تا از مهم‌ترین گنج‌ها بود؟» میلدی با ناراحتی گفت: «نه.» «توی فهرست صد تا از مهم‌ترین گنج‌ها چی؟ بود؟» «نه.» عمو والپو پرسید: «پس چرا سعی کردی اونا رو برداری؟» میلدی در حالی که سرشو تکون می‌داد، گفت: «آخه اونا خیلی برق می‌زدن.»

عمو والپو کنترلش‌و از دست داد و نعره کشید: «بچه‌جون! پنجره‌ها هم برق می‌زنن! کله‌های کچل هم برق می‌زنن! خیلی ساده است، میلدی! آن‌قدر ساده که حتی یه آدم هم می‌فهمه. طلا، نقره و جواهر. طلا، جواهر و نقره. فرقی نمی‌کنه به چه ترتیب بگی، فقط سه چیز هستن که ارزش دزدیدن دارن. اسمشونو بگو.» میلدی با ناراحتی گفت: «طلا، نقره، جواهر.»

عمو والپو چنان آهی کشید که با آهش جنگلی کناری‌و به آتیش کشید. بعد توی تاریکی پرواز کرد تا اعصابش آروم شه. آروم‌ که شد، نشست تا یه برنامه‌ برای آموزش میلدی درست کنه. از تمامی اصول اولیه‌ی شکار گنج. به قدری آسون بود که هر اژدهای جوونی با دیدنش می‌خندید. عمو والپو تمام تلاشش‌و کرد. ولی فایده نداشت. میلدی می‌فهمید که باید چی کار کنه، ولی تا می‌خواست انجامش بده، همه‌چیز خراب می‌شد. یه بار می‌خواست ناقوس براق کلیسا رو برداره، اما بالای برج کلیسا شکست.

یک هفته بعد، توی سردابه‌ بانک محلی گیر کرد. عمو والپو درست به موقع نجاتش داد. هفته‌ی بعد، رفت به یه جواهر فروشی، اما با پنج یاقوت تقلبی به خونه اومد. هر بار که میلدی کار احمقانه‌ای انجام می‌داد، عمو والپو چند روز به خودش استراحت می‌داد تا اعصابش آروم شه.

میلدی چون بیکار میشد، می‌رفت قدم بزنه، آب‌تنی می‌کرد. میلدی دوست داشت به سنگ‌ها لگد بزنه تا سنگ‌های کوه ریزش کنن. ولی یه بار که این کارو کرد، باعث شد ورودی غار عمو والپو تقریباً بسته شه؛ اون هم وقتی که خودش توی غار بود. بعد از اون، دیگه عمو اجازه نداد میلدی تنهایی بیرون بره.

پس توی غارهای کوه می‌گشت و به دیوارها لگد می‌زد واه و ناله می‌کرد. دیوارهای غارها پر از جای لگدهای میلدی بودن. عمو والپو شش ماه تمام تلاش کرد. هر کاری که می‌تونست، انجام داد. حتی با میلدی به شکار گنج رفت. دو تا اژدها با هم پرواز نمی‌‌کنن، ولی این مورد اضطراری بود. میلدی وقتی با عموش می‌رفت، خوب بود. وقتی کسی باشه که بگه چی کار کنی، آسونه دیگه. مشکل وقتی پیش میاد که تنهایی بری. میلدی گیج می‌شد.

عمو والپو همیشه فکر می‌کرد معلم خوبیه. اما حالا… به خاطر همین گفت: «میلدی! می‌خوام تو رو پیش مادرت برگردونم. مادرت می‌خواست هر چیزی‌‌و بلدم، یادت بدم. ولی الان دیگه کافیه. اون‌قدر وقت صرف آموزش تو کردم که خودم نتونستم برا خودم گنجی پیدا کنم. هر کاری می‌تونستم برات کردم. یک کلام: تو هیچ‌وقت نمی‌تونی برای خودت گنج داشته باشی.»

میلدی سرشو تکون داد و گفت: «متأسفم عمو. من واقعاً خیلی سعی کردم. فقط نمی‌تونم همه‌ چیزو به خاطر بسپارم. نمی‌تونم درک کنم چرا طلا و نقره و جواهری که آسون پیدا می‌شه و دور و برمونه، گنج به حساب نمیاد و حتما باید به جای دیگه پرواز کرد.» عمو والپو پرسید: «منظورت چیه؟ کدوم گنج آسون؟»

میلدی گفت: «منظورم گنجیه که توی کوهه و منتظر پیدا شدنه. نمی‌دونی کجاست؟ بیا، من نشونت می‌دم.» بعد رفت به قسمت‌های عمیق غار و یه لگد به دیوار غار زد. درست همون کاری که این چند وقته انجام میداد. چیزی برق زد و روی زمین افتاد. کلی هم روی دیوار بود. اونا الماس بودن!

عمو والپو فریاد زد: «الماس! همین‌جا… توی غار من!» میلدی گفت: «باز هم هست.» بعد اونو به طرف چشمه برد. تکه‌های کوچیک طلا رو نشونش داد که توی چشمه‌های کوهستان پیدا کرده بود. عمو والپو ی باور نمی‌کرد.

لبخند زد و گفت: «من در مورد تو اشتباه کرده بودم، میلدی! معلومه که اینا گنج واقعی هستن. من هم نمی‌دونم چرا یه اژدها پرواز می‌کنه تا گنج پیدا کنه، وقتی همه‌چیز همین‌جا زیر سرشه. حالا بگرد خونه و به مادرت بگو که باید به تو افتخار کنه.» میلدی پرسید: «می‌شه چند روز دیگه بمونم؟» عمو والپو گفت: «البته که نه! الماس‌ها و طلاهای این کوه همه‌شون مال منن.» بعد قاه قاه خندید.

«خب… دفتر قصه‌ی امشب هم بسته شد. خیلی خوشحالم که امشب رو هم کنار ما بودید و ممنونم که صدای من رو برای شنیدن انتخاب کردید. وقتِ استراحته. امیدوارم شبتون پر از آرامش باشه. خدا نگهدار.»

دیدگاهتان را بنویسید

لیست پخش
ر