«به نام آفریدگار شب… آفریدگار رویا… سلام به شما بچههای گلم که تو سکوت شب، همراه من هستید. شبتون بخیر. بچهها… وقتی ستارهها توی آسمون میدرخشن و شهر کمکم به خواب میره، بهترین وقت برای شنیدن قصهست. نه؟ به "روهین" خوش اومدید. امشب هم براتون یه داستان زیبا آوردم که یه پایانِ شیرین، برای روز قشنگتون باشه.»
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. زیر پل یکی ازجادههای بزرگ، کنار رودخونه، یه مراسم زیبا داشت برگزار میشد. همه ی لاک پشتها، از دور و نزدیک، خودشونو به جشن عروسی لاک پشت خانم رسونده بودن. جشنِ خیلی خوبی بود. به همه داشت خوش میگذشت که… وای! یه دفه بارون زباله روی سر لاک پشتها – حتی عروس و داماد – سرازیر شد. اون همه زباله رو یه نفر از بالای پل بالای رودخونه به اونجا پرتاب کرده بود.
لاک پشتها دیگه نمیتونستن این رفتار آدمها رو تحمل کنن. لاکی، برادر عروس، از همه عصبانیتر بود. سر تا پای خواهرش پر شده بود از پوست موز! لاکی مشتشو گره کرد و بالا برد و داد زد: «بس کنید!» پدرش گفت: «لاکی، آرام باش! پسرجون، ما که نمیتونیم حریف آدمها بشیم.» لاکی جواب داد: «نمیتونم آروم باشم. باید یه کاری کرد. باید جلوشون وایستاد! … من باید برم».
مادرش پرسید: «لاکی، داری کجا میری؟» لاکی جواب داد: «میخوام جلوی این کارو بگیرم، مامان.» یکی از مهمونا فریاد زد: «نرو! یه بچه تو رو میگیره و از تنگ ماهیاش سر درمیاریها. اون وقت دیگه جا نداری حتی دست و پاتو دراز کنی!» لاکی توجهی به حرفهای دیگران نداشت که پشت سر هم داشتن بهش میگفتن چه خطرهایی سر راهش هست. تصمیمشو گرفته بود. باید اوضاع رو تغییر میداد. راستشو بخواید، خودش هم درست نمیدونست که چطور میخواد این کارو بکنه. فقط اینو میدونست که نمیتونه آروم بنشینه و ببینه جایی که انقدر دوستش داره، پر از زباله شده.
از اونجا که لاک پشتها خیلی آهسته راه میرن، و لاکی هم عجله داشت، رفت توی رودخونهای که نزدیک اونجا بود تا با جریان آب شنا کنه و تندتر بره. یکی دو روز با جریان آب رودخونه رفت و رفت… تا به محل زندگی آدمها رسید. به هرجا که نگاه میکرد، زباله میدید. لاکی فکر میکرد که آدمها زبالههای خودشونو دور از محل زندگیشون انبار میکنن، اما حالا با تعجب میدید که اونا وسط زبالهها زندگی میکنن. داخل آب، کف خیابونهایی که جای راه رفتن ماشینها بود، حتی تو زمین بازی بچهها،… همه جا زباله ریخته بود.
لاکی داشت فکر میکرد که این مشکل بزرگ چطور باید حل بشه که یه دفعه دید چند نفر دارن به اونجا نزدیک میشن. لاکی ترسید و خواست زود قایم بشه؛ که یهو همهجا تاریک شد. لاکی چون عجله کرده بود، یهو سرشو کرده بود توی یه بطری پلاستیکی پر از گِل که همونجا افتاده بود. هر چی زور زد نتونست سرشو از بطری بیرون بکشه.
معلم علوم یه دبستان که همون نزدیکیها بود، شاگردهاشو برای گردش علمی آورده بود کنار رودخونه . قرار بود بچهها برای کمک به حفظ محیطزیست، اونجا درخت بکارن. خانم معلم گفت: «خوب بچهها، قبل از اینکه شروع کنیم، بگید ببینم کدوم یکی از شما میدونه گازهای گلخانهای چیه؟» چندتا از بچهها دستشان را بلند کردند. خانم معلم به یکی از دخترها اشاره کرد که جواب بدهد.
بعد خانم معلم یکم توضیح داد و بعد اجازه داد بچهها برن و بیلهای کوچولوشونو بیارن. بچهها شروع به کندن زمین کردن تا درخت بکارن و خانم معلم باز هم براشون دربارهی اثر گازهای گلخانهای روی محیطزیست صحبت کرد. به بچهها گفت: بچهها… کارخونهها و ماشینها آلودگی به وجود میآرن. اون روز بچهها اومده بودن درخت بکارن تا هوا تمیزتر بشه.
یهو رابی فریاد زد: خااانوم! خااانوم! ببینین چی پیا کردم!» رابی خیلی هیجانزده شده بود. آخه یه بطری پلاستیکی پیدا کرده بود که با بقیهی بطریها فرق داشت. آخه توش یه لاکپشت گیر کرده بود! بچهها جمع شدن تا بطریو تماشا کنن. رابی اونو بالا نگه داشت تا همه بتونن ببینن. خانوم معلم هم از اون بطری عکس گرفت. لاکی احساس کرد که کسی داره اونو بیرون میکشه. خیلی خیلی ترسید. یهو دید همهجا روشن شد.
رابی گفت: «وای! نگاهش کنید.» بچهها یکییکی اومدن و به لاکش دست زدن. لاکى ترسیده بود اما از اینکه شنیده بود بچهها نگران محیطزیست هستن، شاد شد. عصبانیتی که باعث شده بود اون از خونهاش بیرون بیاد، یه دفعه از بین رفت. با کارهایی که بچهها اون روز کرده بودن، لاکی فهمید به آرزوش، یعنی زندگی تو دنیای پاکتر و تمیزتر، میرسه.
رابی از خانم معلم پرسید: «اجازه دارم نگهش دارم؟» خانم معلم جواب داد: «رابی، فکر نکنم از این کار خوشش بیاد. خونهی اون اینجاس. اون باید آزاد باشه.» رابی آه کشید، ولی به حرف معلمش گوش کرد. گلهای روی لاک لاکی رو پاک کرد و آزادش کرد بره. بعد از اونکه بالاخره به خونه رسید، خونوادهش خیلی خوشحال شدن. جریان نجاتش از بطری تو صفحهی اول روزنامهی محلی چاپ شده بود و لاکی حسابی معروف شده بود.
داستان گیر افتادن لاکی تو بطری، شاگردای همهی مدرسههای اون ناحیه رو تشویق کرده بود که شروع کنن زبالههایی که همهجا رو پر کرده بودو جمع کنن. لاکی دلیل اون همه خوشحالی خونوادهشو نمیفهمید. لاکی فقط رفته بود و توی بطری گیر کرده بود و برگشته بود. اما خانوادهی لاکی بش گفتن که اون خیلی شجاع بوده. اون خواسته بود که اوضاعو تغییر بده و ثابت کرده بود که یک نفر هم میتونه این کارو بکنه. حتی اگه یه لاکپشت کوچولو باشه. لاکی نشون داده بود که تک تک ما باید برای بهتر کردن محیط زیست خودمون تلاش کنیم.
قصه ما به سر رسید. امیدوارم از قصهای که شنیدید لذت برده باشید. حالا چشمهاتون رو ببندید و به چیزی جز خواب فکر نکنید. امیدوارم فردا شب هم با یه "قصه شب" دیگه از روهین ، مهمون خونههای شما باشم. خوب بخوابید… شب بخیر.»