«به نام خداوند مهربان. سلام، سلام. خدا رو شکر که یه شب آروم دیگه اینجا هستم تا براتون یه قصه قشنگ بگم. یادتونه قول داده بودم قصه «مو طلایی و سه خرس» رو تعریف کنم؟ پس قصه امشب روهین این باشه: « موطلایی و سه خرس» دوست دارید بشنوید؟ پس بریم به شهر قصهها…
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی این بود و نبود، زیر این چرخ کبود، کنار یه جنگل زیبا، چمنزاری بزرگ و باصفا بود. داخل این چمنزار یک کلبهی نقلی بود که مامان خرسه، بابا خرسه و بچه خرس زندگی میکردن. هر کدام از خرسها برای خودش یک تخت خواب برای خوابیدن، یک صندلی برای نشستن و یک کاسه برای خوردن فرنی داشتن. یک روز صبح، وقتی که خورشید داشت طلوع میکرد، مامان خرسه و بابا خرسه بیدار شدن تا صبحانه رو آماده کنن. بچه خرس کوچولو از خواب بیدار شد. مثل همیشه، اولین کاری که کرد این بود که از پنجره به بیرون نگاه کنه.
یهو از خوشحالی جیغ زد و بعد مثل رعد و برق از پله ها پایین اومد. بچه خرس کوچولو فریاد زد: مامان… بابا… ببینین بچه خرس به بیرون اشاره کرد. باورکردنی نبود بچهها… صد تا پروانهی رنگارنگ، تو چمنزار، داشتن پرواز میکردن. یکی از کارهای مورد علاقه بچه خرس این بود که، دنبال پروانهها بدوئه.
ولی خب خیلی کم پیش میومد بتونه این کار رو انجام بده. چون پروانهها فقط تو بهار به چمنزار میاومدن. بچه خرس گفت: مامان… بابا… لطفا، لطفاً، خواهش میکنم، میتونیم قبل از صبحانه بریم بیرون ؟ این پروانهها خیلی زیادن. من تا حالا این همه پروانه یهجا ندیده بودم. من باااید الان برم بیرون! خواهش میکنم میتونیم بریم؟ لطفا؟ مامانه خرسه گفت: خیلی خب… خیلی خب عزیزم.
بابا خرس گفت: پس من فرنی را توی ظرفها میریزم تا خنک بشه که وقتی برگشتیم بتونیم اونو بخوریم! بابا خرسه فرنی رو داخل سه کاسه ریخت و با احتیاط روی میز گذاشت. بعد سه تا خرس قصه ما، در رو با صدای بلندی بستن و کلبهی قشنگشون رو خالی گذاشتن. نزدیکیهای کلبهی خرسها، یه مرد نجار زندگی می کرد. اون یه دختر زیبا داشت. موهای این دختر طلایی طلایی بود. مثل عروسکا… برای همین اسمشو موطلایی گذاشته بودن. موطلایی دختر خیلی شیرینی بود؛ اما خیلی کنجکاو و شیطون بود. جوری که بعضی وقتا تو خطر میافتاد.
مثلا یه بار موطلایی از سر کنجکاوی، دنبال حیوانات جنگل کرده بود و نزدیک بود که خوراک گرگها بشه. یا مثلا یه روز دیگه، یکی از تخمهای یه عقابو از لونهاش برداشته بود. این کار موطلایی، عقاب رو خیلی عصبانی کرده بود. انقدر که عقاب به سر موطلایی چند بار محکم نوک زده بود. اما… بچهها… تو این صبح خاص، یه اتفاق دیگه افتاد. موطلایی داشت برای پدرش یک پیغام میبرد که یهو چشمش به کلبهی خرسها افتاد.
با خودش فکر کرد: چه کلبه کوچیک قشنگی، یعنی کی اینجا زندگی میکنه؟ موطلایی چند بار در زد. ولی کسی جواب نداد! موطلایی که دست بردار نبود، سریع به سمت پنجره دوید و به داخل کلبه نگاه کرد!! با خودش گفت: اوه، اون کاسههای پر از فرنی خوشمزه رو ببین. خیلی بده که کسی اینجا نیست تا اونها رو بخوره. من حتما باید برم داخل و این فرنی رو بخورم تا خدایی نکرده این فرنی حروم نشه!!
پس موطلایی در ورودیو هل داد و رفت داخل کلبه. دقیقا روبرو، یه شومینه بود که آتیش خیلی بزرگی داشت. کنار آتیش، میز آشپزخانه بود و روی میز سه تا کاسه فرنی داغ و خوشمزه، مرتب و منظم چیده شده بود. یه کاسهی بزرگ، یه کاسهی متوسط و یه کاسهی کوچیک. کنار هر کاسه، یک قاشقِ هم اندازه و جلوی اون هم یه صندلی بود. موطلایی اول روی صندلی بزرگ نشست. صندلی بزرگ انقدر بزرگ بود که پای موطلایی به زمین نمیرسید. به هر زحمتی بود جلو اومد و قاشق بزرگو برداشت و یک قاشق پر از فرنیای که داخل کاسهی بزرگ بود، چشید!
یهو فریاد زد: وای! نه! این خیلی شوره! پس بلند شد و روی صندلی متوسط نشست. قاشق متوسطو برداشت و فرنیای که تو کاسهی متوسط بودو مز مزه کرد. یهو فریاد زد: وای! نه! این خیلی بی مزهاس!! پس باز بلند شد و این بار روی صندلی کوچیکه نشست. قاشق کوچیکو برداشت و فرنی داخل کوچکترین کاسه رو چشید! یهو فریاد زد: آهاااا… بله! این یکی خوشمزست!! یهو صدای ترقی بلند شد. بچهها… دوست دارید بدونید بعدش چی شد؟ زود برمیگردمو براتون میگم
صندلی کوچولو که برای موطلایی خیلی ریزه میزه بود، وزن موطلاییو تحمل نکرد و شکست. کاسه کوچیک رفت هوا و فرنیِ توش، روی دیوار پاشید!! مو طلایی با خودش گفت: خب… اشکال نداره. من خیلی فرنی خوردم. … چقدر خوابم میاد!! موطلایی که خیلی خسته شده بود به طبقه بالا رفت. توی اتاق، سه تخت، پشت سر هم چیده شده بودن: بزرگ، متوسط و کوچیک. اول از همه، موطلایی تخت بزرگو امتحان کرد.
فریاد زد: نه…! این تخت خیلی سفت و محکمه! پس بلند شد و بدون اینکه ملحفه رو مرتب کنه، به سمت تخت متوسط رفت. فریاد زد: واااای… نه! این تخت زیادی نرمه! موطلایی، از تخت متوسط بیرون آمد و ملحفهشو همونقدر نامرتب رها کرد و رفت روی تخت کوچیک دراز بکشه. فریاد زد: بله…! این یکی درسته.
موطلایی خمیازهای کشید و پتو رو روی خودش انداخت و به خواب عمیقی فرو رفت. سه تا خرس قصه ما، از چمنزار به خونه برگشتن. بابا خرسه فریاد زد: یا خدا! توی این کلبه چه خبر بوده؟ کی فرنی خوشمزهی منو خورده؟ بابا خرسه خیلی عصبانی شده بود. مامان خرسه به سمت میز رفت و کاسهاشو بلند کرد. با دقت به همه جا نگاه کرد. ناله کرد و گفت: ینی کی فرنی منو خورده؟
بچه خرس فریاد زد: مامان، بابا، نگاه کنید! صندلی من شکسته، کاسهام خالیه، فرنیم هم روی دیوار پاشیده!!! سه تا خرس قصه ما حسابی عصبانی شدن. فوراً رفتن، تا کلبه رو بگردن و مزاحمو پیدا کنن. گوشههای خونه رو دنبال سرنخ گشتن. اما چیزی پیدا نکردن. بابا خرس گفت: بیاید! آروم آروم، از راهرو عبور کرد و از پلهها بالا رفت. وقتی به بالای پلهها رسید، ایستاد و به سه تا تختی که توی اتاق بود، با تعجب نگاه کرد!
بابا خرس غرش کرد و گفت: کی تو تخت من دراز کشیده؟ مامان خرسه سریع جلو رفت، نگاهی سریع به ملحفههاش انداخت و گفت: تخت منم نامرتبه! بچه خرس کوچولو به تختش نگاه کرد و آروم گفت: بابا… بابا، یه دختر بچهی موطلایی تو تخت من دراز کشیده! بابا خرسه خوشحال شد و گفت: آها! پیداش کردیم. این باید همون مزاحم بیادب و نزاکت باشه. الان به جرم این بی احترامیش، یه لقمهی چپش میکنم!
موطلایی آرومی از خواب بیدار شد. وقتی سه تا خرس بزرگ رو دید که بهش زل زدن، سریع بلند شد. از روی تخت پرید و از پنجرهی اتاق که باز بود، بیرون رفت. قبل از اینکه خرسها بتونن کاری بکنن! بیرون پنجره یک لولهی فاضلاب روی دیوار بود. موطلایی با دو تا دستش لولهی فاضلابو گرفت و از اون سر خورد و بعد با تمام سرعتی که داشت، به سمت خونه دوید. خرسها، از پنجره اتاق خوابشون، با تعجب به دویدن تیز و فرز موطلایی نگاه میکردن!
موطلایی خیس عرق و نفس نفس زنون به خونه رسید! آقای نجار گفت: موطلایی، دختر عزیزم، رفتی مزرعهی خانم براون؟ موطلایی گفت: نه بابا…، حواسم پرت شد. آقای نجار آه کشید و گفت: نه…، موطلایی، این دفعه دیگه چیکار کردی؟ بابا، یه کلبه خالی پیدا کردم که سه تا کاسه فرنی روی میزش بود، بنابراین من وارد شدم و از خودم پذیرایی کردم!!! آقای نجار گفت: تو چیکار کردی؟
متاسفم، بابا. من واقعا معذرت میخوام. نمیدونستم خرسها اونجا زندگی میکنن. من واقعا که قصد شکستن صندلی یا پاشیدن فرنی روی دیوارو نداشتم!!! مرد نجار به موطلایی نگاه کرد و گفت: من واقعا از رفتار تو ناامید شدم! چطوری میخوای این کار بدو جبران کنی؟؟؟ موطلایی برای لحظهای ساکت شد و به فکر فرو رفت.
در نهایت گفت: بابا، شاید اگر براشون یه نامه بنویسم و عذرخواهی کنم، اونا منو ببخشن. البته فکر کنم خرس کوچولو یه صندلی جدید نیاز داره. و البته من باید فرنیای رو هم که خوردم… آقای نجار لبخند زد و گفت: این شد! موطلایی نامه عذرخواهیشو نوشت و با کمک پدرش، یه صندلی جدید برای بچه خرس درست کرد. بعد هم رفت و یه فرنی تازه و خوشمزه پخت.
وقتی همه چیز آماده شد، موطلایی همهی وسایلو برداشت و به سمت کلبهی خرسها توی چمنزار حرکت کرد. در زد و منتظر موند تا درو براش باز کنند. در که باز شد، بابا خرسه غرش کرد و گفت: باز هم که تویی! مامان خرسه و بچه خرس وقتی صدای بابا خرسه رو شنیدن، با عصبانیت به سمت در اومدن. بچه خرس فریاد زد: زود باش این دختر بی ادبو بخور بابا!!
موطلایی جواب داد: صبر کنید! من اومدم تا بگم متاسفم. میدونم کاری که کردم اشتباه بوده. من نباید بدون اجازه وارد خونه شما میشدم و به وسایل شما دست میزدم. من یه نامه عذرخواهی نوشتم و یه صندلی جدید برای بچه خرس درست کردم. تازه… یه ظرف بزرگ فرنی هم براتون آوردم. خرسها به هم نگاه کردن.
مامان خرسه گفت: دختر عزیز، خیلی کار خوبی انجام دادی. ما حتما عذرخواهی تو رو میپذیریم! موطلایی از اون روز به بعد به خودش قول داد که هر کسیو که ملاقات میکنه، حتما باش مهربون و مؤدب باشه. مو طلایی و سه خرس بامزه خیلی زود با هم صمیمی شدن و اونها با هم گردش میرفتنو فرنی خوشمزه میخوردن. مو طلایی و سه خرس تا آخر عمر دوستای مهربون و صمیمی هم باقی موندن!!
« این هم از پایان داستان امشب. قصهی ما تموم شد، اما دنیای خیال تا خودِ صبح ادامه داره. تا فردا شب و سفری دیگه به دنیای قصهها، خوب بخوابید. شب شما بخیر.»