به نام خدا. به نام خدای بخشنده و مهربان سلام بچهها… خوبین؟ اگه گفتین اسم قصه امشب روهینکست چیه؟ قصه امشب ما اسمش اینه: «ستارهی نورا»
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. کنار دریای مدیترانه، شهری بود که دختر کوچولویی به اسم نورا با خانوادهاش زندگی میکرد. مادر نورا، چند وقتی میشد که رفته بود تو آسمونا. یه شب، یهوو یه صدای بلند اومد و سقف خونه ریخت و مامان نورا به آسمونا رفت. همه میگفتن بمباران شده. اما نورا نمیدونست بمباران چیه؟ حتی نمیتونست بگه بمباران.
نورا صبحها که از خواب بیدار میشد، شروع به کار میکرد. با همون دست و پای کوچیکش خونه رو جارو میکرد، آب میآورد، غذا میپخت. شبها هم عروسکشو بغل میگرفت و کنار خرابهها مینشست. نورا توی آسمان یه ستاره داشت. ستاره باهاش دوست بود و شبها به آسمان میاومد.
نورا هر شب از ستاره میپرسید: «تو میتونی منو ببری پیش مامانم؟» ستاره هم جواب میداد: «نه، وقتش که رسید خودم تو رو میبرم!» یکی از شبهای مهتابی، نورا مثل همیشه به آسمان نگاه کرد تا دوستشو ببینه. اما ستاره نبود. نورا که ستاره رو خیلی دوست داشت، از خونه بیرون رفت تا پیداش کنه. نورا میدوید و با گریه ستارهاشو صدا میزد. میدونین بعدش چی شد؟ یه موسیقی کوتاه بشنوین تا براتون بگم.
نورا اونقدر رفت و رفت تا اینکه به دریا رسید. هوا تاریک بود. نورا که حسابی ترسیده بود و عروسکشو محکم بغل کرده بود، گفت: «ستاره، آهای ستاره کجایی؟!» یهو نور زیبایی از پشت قایقها تابید و همهجا رو روشن کرد. نورا باز هم ترسید و عقب رفت. اما ستاره سرشو از میون قایقها بیرون آورد و با مهربانی گفت: «نترس، منم، ستاره.» دختر کوچولو طرف ستاره دوید و گفت: «تو اینجا چی کار میکنی؟»
ستاره جواب داد: «من قول داده بودم تو رو ببرم پیش مادرت. امشب هم برای همین به زمین اومدم.» نورا با خوشحالی به هوا پرید و گفت: «آخجون پس زودتر بریم.» ستاره نورا رو بغل کرد و به آسمون پرید. آسمون پر بود از ستارههای ریز و درشت. نورا و ستاره همینطور میرفتن که یهو نورا مادرشو اون طرف ستارهها دید. نورا حسابی ذوقزده شده بود، خواست پیش مادرش بره، اما هر کاری میکرد نمیتونست از بین ستارهها رد بشه. پس با ناراحتی گفت: «من میخوام برم پیش مامانم!» ستاره لبخندی زد و گفت: «عجله نکن، اگه دوست داشته باشی میتونی برای همیشه بری اونجا.»
نورا یکمی فکر کرد و گفت: «پس بابام چی؟ اون تنها میمونه!» ستاره لبخند غمگینی زد و گفت: «ناراحت نباش، بابات هم چند روز دیگه میاد پیشت اینجا.» نورا با شادی دستهاشو به هم کوبید و گفت: «باشه، من آمادهام.» بعد عروسکشو بغل کرد و چشمهاشو بست. ستاره نورا رو بوسید و گفت: «مواظب خودت باش.» و فوت محکمی به نورا کرد.
نورا از ستارهها گذشت و به اون طرف آسمان رسید. بعد از تو بغل مامانش نگاه کرد به پایین. به شهرشون، شهر غزه. شهر غزه هر شب تاریک و تاریکتر میشد و دیگه کسی نمونده بود که چراغای خونهها رو روشن کنه. همه داشتن میومدن به آسمونا.