خانه‌‌ی امن

ماجرای لاک‌پشتی که خانه‌اش را دوست نداشت

کاور پادکست روهین کودک برای قصه خانه‌ی امن - یک لاکپشت در میان توفان و باران در لاک امن خود پنهان شده است.

به نام خدای بخشنده و مهربان سلام… سلام بچه‌های نازنین خوشحالم که امشبم از روهین‌کست اومدم پیش شما. بازم یه قصه جدید… اسم قصه امشب اینه : «خانه امن»

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک چمن‌زار، که سبزِ مخملی‌ بود، یه لاک‌پشت کوچولو زندگی می‌کرد به نام «آرام». آرام اسمشو دوست داشت، اما گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست اسمش «رها» بود. یا مثلا «چالاک»… آرام، خانه‌ی گرد و سنگی‌اش را همیشه با خودش حمل می‌کرد.

گاهی خیلی خسته می‌شد. اونوقت روی تپه‌ای کوچیک می‌نشست و با چشم‌های کنجکاوش، همه جا رو تماشا می‌کرد. دنیا خیلی پر جنب‌و‌جوش بود. «آرام» آه می‌کشید. از اینکه اینقدر حرکتش کنده ناراحت بود. یک روز، وقتی بالای تپه نشسته بود و خستگی در می‌کرد، «خانم خال‌خالی» را دید. یک کفشدوزک زیبا با بال‌هایی به رنگ یاقوت بود. خانم خال‌خالی پرواز می‌کرد، از روی یک گل قاصدک بلند می‌شد و برای خودش می‌گشت و بعد آروم روی یک شبدر فرود می‌آمد. «آرام» زیر لب گفت: «خوش به حالت… تو می‌توانی تو آسمون پرواز کنی. روی نسیم سوار بشی. کاش خانه‌ی من هم بال داشت.»

یکمی آن‌طرف‌تر، «آقای نقره‌باف» مشغول بود. عنکبوتی هنرمند، که بین دو تا شاخه‌ی علف، یک سرسره‌ی براق، از تارهای نقره‌ای، بافته بود. «آقای نقره‌باف» مثل یک بندباز ماهر، روی اون تارهای شفاف لیز می‌خورد، بالا می‌رفت، پایین می‌آمد و کلی قهقهه می‌زد. «آرام» پاهای کوتاهش را نگاه کرد و گفت: «خوش به حالت… تو چه بازی هیجان‌انگیزی داری. خانه‌ی من فقط بلد است یک جا بماند.» «آرام» دوباره به دشت خیره شد. یهو چیزی مثل یک تیر از کنارش رد شد!

می‌دونین چی بود؟ بله… «جناب تیزپا» بود. یه ملخ شاداب، که با پاهاش، که مثل فنر بود، می‌پرید. انگار می‌توانست تا خود ابرها بپره. «آرام» آه عمیقی کشید: «خوش به حالت… تو می‌توانی از روی همه‌ی همه چی بپری. می‌تونی تا اونور دنیا بری. اما من… من فقط می‌توانم آروم‌آروم روی زمین بخزم.» خب بچه‌ها… دوست دارین بدونین بعدش چی شد؟ الان برمی‌گردم و براتون می‌گم…

بچه‌ها… «آرام» خیلی غصه خورد. سرش را توی لاکش فرو برد. «آرام» دلش می‌خواست پرواز کند، لیز بخورد، بپره! از این خانه‌ی سنگین، که باعث می‌شد کُند بشه، بدش می‌آمد. درست در همان لحظه، آسمان اخم کرد. خورشید، پشت یک ابر خاکستری قایم شد. باد بازیگوش، شروع به وزیدن کرد و فوت محکمی به چمن‌زار کرد. بعد، ابرها که انگار کیسه‌های پر از آب بودن، و منتظر فرصت بودن، شروع به باریدن کردن و باران، تند و تند بارید!

یکهو همه‌چیز به هم ریخت! باد بازیگوش، سرسره‌ی نقره‌ای آقای نقره‌باف را پاره کرد و اونو مثل یک توپ کوچک، روی زمین خیس انداخت. بال‌های یاقوتی خانم خال‌خالی خیسِ خیس شدند و دیگر نمی‌توانست پرواز کند. خانم خال‌خالی، زیر یک برگ بزرگ، خودشو قایم کرد. جناب تیزپا هرچقدر می‌پرید، پاهاش تو گِل فرو می‌رفت و نمی‌توانست مثل قبل بپره. نمی‌تونست به خانه‌اش برسد. همه تو دشت می‌دویدند، جیغ می‌زدند و دنبال پناهگاه می‌گشتند.

اما آرام…؟ «آرام» همان‌جا بود. تنها کاری که کرد این بود که سر و دست و پاهاشو آروم، داخل خانه‌ی گرد و سنگی‌اش کشید. بیرون، طوفان غوغا می‌کرد. اما درون خانه‌ی آرام، گرم و نرم و امن بود. «آرام» صدای باران را می‌شنید که روی سقف خانه‌اش می‌کوبید و برایش لالایی می‌خواند: «تیک… تیک… تیک… تیک…» صدای خانم خال‌خالی و جناب تیزپا رو هم می‌شنید. هر دو تاشون، زیر برگا، خیس و لرزون، پناه گرفته بودند. خانم خال‌خالی گفت: «وای… چه بارانی! بال‌هایم سنگین شده!»

جناب تیزپا گفت: «پاهام تو گل گیر کرده! کاش خانه‌ام نزدیک بود…» بعد هر دو به خانه‌ی گرد و زیبای «آرام» نگاه کردند و با حسرت گفتند: «خوش به حال آرام! چه خانه‌ی امن و گرمی دارد!» «آرام» تو تاریکیِ امنِ خانه‌اش، برای اولین بار لبخند زد. او فهمید که خانه‌ی سنگی‌اش، یک بار سنگین نیست؛ بلکه یک پناهگاه جادویی است. او نیازی به پرواز یا پرش نداشت. او چیزی داشت که هیچ‌کدام از آن‌ها در آن طوفان نداشتند: یک خانه‌ی امن که همیشه همراهش بود. از آن روز به بعد، «آرام» عاشق اسمش شد. چون اون، وسط طوفان، «آرام» بود و در «خانه‌ی امن» خودش زندگی می‌کرد.

قصه ما به سر رسید. بچه‌ها «آرام» کوچولوی قصه ما، اون روز فهمید، که هرکس برای کاری ساخته شده، حسرت خوردن برای ویژگی‌های دیگران، بی‌معنی‌ترین کار دنیاست. شبتون خوش. امیدوارم خوابای خوب و قشنگ ببینید. خدانگهدار

دیدگاهتان را بنویسید

لیست پخش
ر