به نام خدای خوب و مهربان بهبه!… ببینین کیا اینجان! سلام به همهی گلپسرها و گلدخترهای باهوش! صدای منو میشنوید؟ اگه حالتون خوبه یه دست مرتب بزنید! (میتوانید اینجا افکت صدای دست زدن بگذارید) آها…آفرین! من امشبم از روهین اومدم تا یه قصه زیبا براتون تعریف کنم. اسم قصه امشب ما « وروجک» دوست دارین قصه امشبو بشنوین؟ پس بریم…
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. قصه امشب ما در مورد یه پسر شیطونه به اسم «کیوان» مادر کیوان، صبح از خواب بیدارش کرد و گفت: دیر شده، بدو! باید سریع حاضر شی. تا من صبحونه رو آماده میکنم، تو لباساتو بپوش.» اما بچهها… میدونین چی شد؟ کیوان کل اتاقشو گشت اما روپوشش رو پیدا نکرد. ملافه تختو کنار زد، بلههه… شلوار و روپوشش رفته بودن زیر تخت. برداشت بپوشه. اما حسابی چروک شده بود. مجبور شد همونجوری بپوشه. حالا نوبت جوراباش بود. اما جورابا کجا بودن حالا…
اینطرفو نگاه کرد، اونطرفو نگاه کرد؛ اما جورابش نبود. صدای مامان از آشپزخونه میومد: « کیوااان! حاضر شدی؟» کیوان با عجله داخل کشوی کمد، زیر مبلها و پشت همهی درها رو گشت؛ اما از جوراب خبری نبود. بالاخره یه لنگهشو از کنار کیفش پیدا کرد. حالا اونیکی کجا بود؟ دوباره گشت و گشت. رفت که پشت کمد زیر راه پله رو نگاه کنه. حدس میزنید چی دید؟
بله! یک وروجک کوچولو اونجا بود. وروجک سبز و تپل بود با یه دماغ گنده صورتی. میدونید چیکار کرده بود؟ با لنگههای جوراب یه خونه برای خودش درست کرده بود. کیوان رفت جلو تا بهتر ببینه. باورتون نمیشه بچهها. وروجک داشت یه لنگه جورابو میخورد. وروجک وقتی چشمش به کیوان افتاد، ترسید و زیر جورابها قایم شد. بچهها… دوست دارید بدونید بعدش چی شد؟ الان برمیگردم براتون میگم.
بچهها کیوان از دیدن اون صحنه حسابی عصبانی شد. به وروجک گفت: «تو جورابای منو قایم میکنی؟ کار تو بود؟ میدونی چقدر مامانم بخاطر اینکه جورابامو گم میکنم دعوام میکنه.» وروجک با تعجب نگاه کرد و گفت: «ببخشید! من نمیدانستم جورابهاییو که پرتشون میکنی اینور و اونور، نیاز داری. کیوان گفت: یعنی چی؟ اصلا تو کی هستی؟
وروجک گفت: من وروجک هستم. من از خوردن جورابا کیف میکنم. وقتی شما جوراباتونو یه گوشهای پرت میکنید من میرم، یکی از اونا رو برمیدارم و میخورم؛ البته میتونم هر جفتشو بخورم؛ اما یکیشو برای خودتون نگه میدارم. 🙂 کیوان گفت: ایییی … حالم به هم خورد.
وروجک گفت: «تو که وروجک نیستی. معلومه حالت به هم میخوره. از نظر ما وروجکا، جورابای پشمی مثل پشمک شیرین و خوشمزن! جورابهای نخی مانند شیرینی نرمن! جورابهای ورزشی که پا توش حسابی عرق کرده، طعم پنیر میدن.»
کیوان گفت: ادامه نده… ادامه نده… حالم به هم خورد. دیگه حق نداری به جورابای من دست بزنی، فهمیدی؟! من به جورابام نیاز دارم. وروجک گفت: «اگر جوراباتو نیاز داری، چرا اونا رو به این طرف و اون طرف میندازی؟ من فقط جورابایی رو میخورم که اینطرف و اونطرف پرت میکنین!»
کیوان جوراباشو از دور و بر وروجک جمع کرد و با خودش به اتاق برد و از اون لحظه تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت جورابا و وسایلش رو به اینطرف و اون طرف پرت نکنه و پسر مرتبی باشه. وروجکم بار و بندیلشو بست تا بره یه خونه دیگه. مراقب باشید بچهها… یه وقت خونه شما نیاد جوراباتونو بخوره 😂
و به این ترتیب، قصهی امشبمون هم به سر رسید و کلاغه به خونهش نرسید… امیدوارم از داستان امشبمون لذت برده باشید و خوابهای رنگی و قشنگ ببینید. تا قصهی بعدی، شب و روزتون آروم. خداحافظ شما.