«به نام آفریدگار شب… آفریدگار رویا… سلام به شما بچههای گلم که تو سکوت شب، همراه من هستید. شبتون بخیر. بچهها… وقتی ستارهها توی آسمون میدرخشن و شهر کمکم به خواب میره، بهترین وقت برای شنیدن قصهست. نه؟ به "روهین" خوش اومدید. امشب هم براتون یه داستان زیبا آوردم که یه پایانِ شیرین، برای روز … ادامه
«به نام خداوند مهربان. سلام، سلام. خدا رو شکر که یه شب آروم دیگه اینجا هستم تا براتون یه قصه قشنگ بگم. یادتونه قول داده بودم قصه «مو طلایی و سه خرس» رو تعریف کنم؟ پس قصه امشب روهین این باشه: « موطلایی و سه خرس» دوست دارید بشنوید؟ پس بریم به شهر قصهها… یکی … ادامه
به نام خدای قصهها و رویاها. سلام بچهها… شبتون بخیر امیدوارم هر کجا که هستید، یه روز خوب رو پشت سر گذاشته باشید و حالا در آرامشِ پایان شب، آمادهی شنیدن یک داستان تازه باشید. خیلی خوشحالم که یه شبِ دیگه از "روهین"، همراه شما شدم تا با هم به دنیای قصهها سفر کنیم. آمادهاید؟ … ادامه
به نام خدای خوب و مهربان بهبه!… ببینین کیا اینجان! سلام به همهی گلپسرها و گلدخترهای باهوش! صدای منو میشنوید؟ اگه حالتون خوبه یه دست مرتب بزنید! (میتوانید اینجا افکت صدای دست زدن بگذارید) آها…آفرین! من امشبم از روهین اومدم تا یه قصه زیبا براتون تعریف کنم. اسم قصه امشب ما « وروجک» دوست دارین … ادامه
به نام خدای بخشنده و مهربان سلام… سلام بچههای نازنین خوشحالم که امشبم از روهینکست اومدم پیش شما. بازم یه قصه جدید… اسم قصه امشب اینه : «خانه امن» یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک چمنزار، که سبزِ مخملی بود، یه لاکپشت کوچولو زندگی میکرد به نام «آرام». آرام … ادامه
به نام خدا خدای کوهها، خدای دریاهای بزرگ و آبی، خدای جنگل و دشتای بزرگ… سلام… سلام، بچههای خوب و نازنین! حالتون چطوره؟ احوالتون چطوره؟ امیدوارم کنار مامان و بابا خوب و خوش باشین. من امشبم از روهین کست اومدم تا براتون یه قصه قشنگ بگم. اسم داستان داستان امشب ما میدونید چیه؟ اسمش اینه: … ادامه
خریدن کفش برای ما آدمها آسونه، اما برای «کوتی کوتی» چی؟ 🐛 اون هزار تا پا داره! تا پدر و مادرش بخوان برای همهی پاهاش کفش بخرن، کفشهای اولی براش کوچیک میشن! 👞 داستان امشب، ماجرای خندهدار هزارپاییه که یه لیوان اشک میریزه، از کرم بیپا درس میگیره و در آخر با یه آدرس اشتباه، دکتر بیچاره رو کلافه میکنه: «آقای دکتر! پای چهارصد و پنجاه و سومم درد میکنه!» 😂
– یاد میگیریم که قدر چیزهایی که داریم را بدانیم.
– میآموزیم که وقتی از یک مشکل کوچک ناراحتیم، به کسانی نگاه کنیم که مشکلات بزرگتری دارند (مثل کرم بیپا).
– به یاد داشته باشیم که برای خریدن وسایل زیاد، باید صبر داشته باشیم.
– یاد میگیریم که اگر اشتباه کردیم، آن را قبول کنیم و راستگو باشیم.
– میآموزیم که گریه و زاری برای یک اتفاق ساده (مثل پاره شدن یک کفش)، کار درستی نیست.
👇🏻دعوت از شما 👇🏻
اگر اين قصه را دوست داشتيد، لطفاً پادكست «روهين كودک» را در كستباكس، اپلپادکست، اسپاتيفاى يا هر اپلیکیشنی كه ما را میشنويد، دنبال (Subscribe/Follow) كنيد. امتياز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک میکند تا بچههاى بيشترى اين قصه هاى شب را بشنوند.
«دلم آش سرکه میخواد!» 🍲 ارسلان شکمو برای پیدا کردن سرکه، یک گروه عجیب و غریب جمع میکنه: یه گربه، یه کلاغ و یه میخ! 🐱🐦📌 اما وقتی به خونهی بیبی نسا میرسن و میبینن در بازه، به جای اجازه گرفتن، نقشهی دیگهای میکشن! داستانی دربارهی یک کار اشتباه، یه عذرخواهی بزرگ و آشی که اولش اصلاً خوشمزه نبود!
💡 در قصه آش سرکه یاد میگیریم 💡
🌱 یاد میگیریم که برای برداشتن وسایل دیگران، باید حتماً اجازه بگیریم.
🌱 میآموزیم که نباید بدون اجازه وارد خانه یا اتاق کسی شویم، حتی اگر در آن باز باشد.
🌱 به یاد داشته باشیم که برداشتن چیزی بدون اجازه، کار بسیار اشتباهی است.
🌱 یاد میگیریم که برای رسیدن به خواستههایمان، نباید دیگران را اذیت کنیم یا بترسانیم.
🌱 میآموزیم که اگر کار اشتباهی کردیم، باید شجاعت داشته باشیم و معذرتخواهی کنیم.
🌱 به یاد داشته باشیم که بخشیدن کسی که از کارش پشیمان شده، کار بسیار خوبی است.
👇🏻دعوت از شما 👇🏻
اگر اين قصه را دوست داشتيد، لطفاً پادكست «روهين كودک» را در كستباكس، اپلپادکست، اسپاتيفاى يا هر اپلیکیشنی كه ما را میشنويد، دنبال (Subscribe/Follow) كنيد. امتياز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک میکند تا بچههاى بيشترى اين قصه هاى شب را بشنوند.
«قصه مال بچههاس!»، «من دیگه بزرگ شدم!» 🙅♀️ مریم کوچولو همهش میگفت من دیگه بزرگ شدم و ادای خانم بزرگا رو درمیاره و دیگه با عروسکها بازی نمیکنه. اما یه روز صبح، «عروسک شانس» عزیزش، یعنی همون خرس کوچولوش، گم میشه! 😥 مریم که حسابی نگران شده، باید یه تصمیم مهم بگیره: آیا هنوزم میخواد … ادامه
شما حاضرید برای اینکه “از مد نیفتید”، سرپوش آباژور سرتان بگذارید؟ این دقیقاً همان بلایی است که در «داستان سارا و نمایش مد عجیب» بر سر «سارا» آمد! سارا، دختر خوشلباسی که فقط از پشت عینک برندها دنیا را میدید و تمام دوستانش را به خاطر لباسهای «از مد افتاده» مسخره میکرد، خبر نداشت که … ادامه