تا حالا شده موقع راه رفتن قلقلکتون بیاد؟ 😅 قصه ما در مورد یه حلزونی به اسم کُلیلی، یه حلزون کوچولو و بامزه که یه مشکل بزرگ داره: اون نمیتونه مثل بقیه حلزونها بخزه، چون سنگریزهها و خارها قلقلکش میدن و اونم بلند بلند قهقهه میزنه! 😂 اونقدر ناراحته که تصمیم میگیره از دوستش هزارپا، … ادامه مطلب
میمون کوچولوی بی دُم غصه میخورد که چرا «دُم» ندارد 🐒، اما الاغ آه کشید و گفت: «خوش به حالت! کاش من دُم نداشتم!» 😅 گاو هم ناله کرد که: «کاش منم شاخ نداشتم!» 🐮 هر کدام از حیوانات آرزوی چیزی را داشت که آن یکی از داشتنش ناراحت بود! همهی آنها فکر میکردند خوشبختترین … ادامه مطلب
کرگدن قصه ما اصلاً مؤدب نیست! 🦏 اون شتر، زرافه و فیل رو مسخره میکنه و به دماغ فیل و گردن زرافه میخنده. 🐘🦒 از دست این کرگدن بیادب همه حیوانات جنگل حسابی خسته شدن، یک نقشه هوشمندانه میکشن: اونا یک آینه خیلی بزرگ پیدا میکنن تا کرگدن قیافه خودش رو ببینه! به نظرتون وقتی … ادامه مطلب
فندق، میمون بازیگوش قصه ما، یک رویای بزرگ و طلایی داشت: ساختن یک «جنگل ذرت»! 🌽🌳 اون چند تا دونهی باارزش پیدا کرد تا در بهار بکاره. اما یک دشمن بزرگ سر راه این آرزو بود… شکم کوچولوی شکموش! 😋 به نظرتون فندق میتونه در مقابل وسوسهی خوردن ذرتها مقاومت کنه تا به جنگل آرزوهاش … ادامه مطلب