انگشتر گران‌بها

و رازی که در شکم ماهی پنهان بود!!

کاور پادکست روهین کودک برای قصه انگشتر گران‌بها - یک نانوای مهربان مقابل تنور ایستاده و نان داغ در دست دارد.

«ای مردک دزد! تو را از شهر بیرون می‌کنم!» 😠 پادشاه که فکر می‌کرد نانوا انگشتر گران‌بها یش را دزدیده، خیلی زود قضاوت کرد. او خبر نداشت که وزیر بدجنس، نانوا را فریب داده. اما قصه ما یک قهرمان غیرمنتظره دارد: یک ماهی! 🎣 داستانی که به ما یاد می‌دهد حقیقت همیشه، حتی از دل یک رودخانه، آشکار می‌شود.

💡 در قصه … یاد می‌گیریم 💡

🔸 یاد می‌گیریم که نباید عجولانه و سریع قضاوت کنیم.
🔸 می‌آموزیم که باید همیشه راستگو و درستکار باشیم.
🔸 به یاد داشته باشیم که حقیقت همیشه آشکار می‌شود، حتی اگر طول بکشد.
🔸 یاد می‌گیریم که دزدی، دروغ‌گویی و بدجنسی (مثل کار وزیر) کار بسیار بدی است.
🔸 می‌آموزیم که آدم‌های بد، در آخر به سزای کار خود می‌رسند.
🔸 به یاد داشته باشیم که خداوند به آدم‌های خوب و درستکار کمک می‌کند.

👇 دعوت از شما 👇

اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کست‌باکس، اپل پادکست، اسپاتیفای یا هر اپلیکیشنی که ما را می‌شنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما، کمک می‌کند تا بچه‌های بیشتری این قصه‌های شب را بشنوند.

🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️

ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه شب صوتی جدید برای کودکان منتشر می‌کنیم. هدف ما ساختن لحظاتی آرام، آموزنده و شیرین برای شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک 🔗 از وب‌سایت ما دیدن کنید: roohin.com 🗣️ راوی: ریحانه ایزدی

📜 متن کامل قصه … 📜

به نام خدا. خدای بخشنده و مهربان
سلام بچه‌ها.
من بازم اومدم.
قصه جدید روهین‌کست، در مورد یه انگشتر گرانبهاس که حقیقت رو برملا می‌کنه.
دوست دارین بشنوین؟
پس بریم به شهر قصه‌ها…

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه پادشاهی تو یه شهر دور زندگی می‌کرد. یه روز شنید که یه نانوای با ایمان و درستکار توی شهر، دکان نانوایی داره.
پادشاه تصمیم گرفت نانوا رو امتحان کنه. تا بفهمه که این چیزایی که در موردش می‌گن حقیقت داره یا نه؟
پادشاه لباس کهنه‌ای پوشید و به وزیرش گفت: من برای کاری بیرون می‌رم.
وزیر که خیلی بدجنس و فضول بود، به یکی از غلاماش گفت: امیرو دنبال کن و ببین کجا می‌ره. مواظب باشیا! تو رو نبینه!

نوکر هم امیرو تعقیب کرد و همه چیزو دید و شنید.
پادشاه خودشو به دکان وانوایی رسوند. نانوا داشت نون می‌پخت.
پادشاه گفت: سه تا نون به من بده.
نانوا سه تا نون داغ به پادشاه داد. پادشاه نون‌ها رو دستش گرفت. بعد هر قدر جیب‌هاشو گشت پولی پیدا نکرد که به نانوا بده.
به نانوا گفت: لباسمو عوض کردم و یادم رفته پول با خودم بیارم! به جای پول انگشترمو که طلای نابه و نگینش زمرده، پیش تو گرو می‌ذارم.
نانوا گفت: سه تا نون که چیزی نیست! برو. هر وقت از این طرف رد شدی پول نون‌ها رو بده.

پادشاه قبول نکرد و هر طور بود انگشتر گرون‌قیمتو به نانوا داد و رفت.
وزیر وقتی شنید که چه اتفاقی افتاده، به دکان نانوایی رفت و به نانوا گفت: من نوکر همون مردی هستم که اومد و سه تا نون از تو گرفت و چون پول همراهش نبود، انگشترشو گرو گذاشت، این سه سکه پول نون و بگیر و انگشترو برگردون.

بچه‌ها… نانوا که وزیر رو نمی‌شناخت. اما نشونه‌هایی که اون می‌داد، درست بود.
پس سه سکه رو گرفت و انگشترو بش داد. روز بعد، پادشاه دوباره لباس کهنه رو پوشید و به دکان نانوایی رفت تا پول نون‌ها رو بده و انگشترو پس بگیره. نانوا تعجب کرد و گفت: تو که دیروز، نوکرتو فرستادی وانگشترو پس گرفتی؟ سه سکه هم به من داد و حسابت رو با من تصفیه کرد.

پادشاه با خودش فکر کرد که همه خوبی‌هایی که در مورد نانوا می‌گفتن غلط بوده و اون یه دروغگوعه.
عصبانی شد و فریاد زد: ای مردک دزد! من پادشاه هستم و می‌خواستم تو رو آزمایش کنم! حالا که فهمیدم تو این همه دغلکاری دستور می‌دم تو رو از شهر بیرون کنن.
نانوا هر چی قسم خورد و التماس کرد فایده‌ای نداشت.
ساعتی بعد مأموران پادشاه درِ دکان نانوا رو بستن و اونو از شهر بیرون کردن.

خب بچه‌های نازنین، دوست دارین بدونین بعدش چی شد؟
یه موسیقی کوتاه بشنوین تا بقیه‌شو براتون بگم.

بچه‌ها… چند روز گذشت و نانوا همینطور بیرون شهر آواره بود. یه روز نانوا از رودخونه ماهی گرفت تا کبابش کنه و بخوره. همین که شکم ماهی رو پاره کرد همون انگشترو تو اون دید. خیلی تعجب کرد. فوری از جا بلند شد و به سمت شهر رفت. ماموران دروازه جلوشو گرفتن. اما وقتی نانوا انگشترو به اونا نشون داد، بردنش به کاخ.

نانوا انگشتر رو به پادشاه داد و گفت که اونو از شکم ماهی بیرون آورده.
اما پادشاه هنوز فکر می‌کرد نانوا انگشتر رو دزدیده و حالا برای این که بتونه دوباره به شهر برگرده، اونو پس آورده.
همون موقع وزیر وارد شد و نگاه نانوا به اون افتاد. نانوا با حیرت فریاد زد: این مرد بود. همین مرد بود که به دکان من اومد و انگشترو از من گرفت!

رنگ از روی وزیر پرید. امیر که همه چیزو فهمید، به وزیر گفت: راستشو بگو! موضوع چیه؟
وزیر با ترس گفت: منو ببخشید قربان! من انگشتر رو گرفتم. اما سه روز پیش که برای ماهی‌گیری به رودخونه بیرون شهر رفته بودم افتاد تو رودخانه.
امیر وزیرو به سزای عملش رسوند و به از نانوا خواست که به کارش ادامه بده.

بچه‌های نازنین
قصه امشب ما هم تموم شد.
حقیقت بالاخره آشکار می‌شه. خداوند همیشه بندگان خوب درستکارشو از گرفتاری نجات می‌ده.
چیز دیگه‌ای هم که از این داستان قشنگ یاد می‌گیریم اینه که: هیچ وقت عجولانه نباید قضاوت کرد.

امیدوارم خوابای خوب ببینین. شب خوش

🔖 پاورقی 🔖

مشهورترین نمونه‌ی پادشاهان که لباس مبدل می‌پشیدند، هارون‌الرشید خلیفه‌ای عباسی است که شبانه با لباس مبدل در شهر می‌گشت.
ادبیات تعلیمی
پیدا شدن انگشتر در شکم ماهی

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
ر
لیست پخش