گرگ مغرور

گرگی که فکر می‌کرد از همه قوی‌تر است.

کاور پادکست روهین کودک برای قصه گرگ مغرور - یک گرگ اخمو درون کی گونی گیر کرده است.

«محاله یه گرگ به این گندگی توی این کیسه‌ی کوچولو جا بشه! تو دروغ میگی!» 🤨 این حرفیه که خرگوش باهوش به گرگ مغرور می‌گه. گرگ که از شنیدن این حرف حسابی عصبانی شده و می‌خواد ثابت کنه که دروغ نمی‌گه، تصمیم می‌گیره دوباره وارد کیسه بشه! قصه امشب، داستان یه کره اسب کنجکاو، یه گرگ مغرور و یه خرگوشه که به ما یاد می‌ده «هوش» از «زور» قوی‌تره. 🧠

💡 در قصه گرگ مغرور یاد می‌گیریم 💡

🌱 یاد می‌گیریم که باید به حرف‌های پدر و مادر خود گوش کنیم.
🌱 به یاد داشته باشیم که نصیحت بزرگترها برای مراقبت از ما است.
🌱 می‌آموزیم که نباید به وسایل عجیب و ناشناسی که پیدا می‌کنیم، دست بزنیم.
🌱 یاد می‌گیریم که غرور زیاد باعث می‌شود که گول بخوریم و اشتباه کنیم.
🌱 می‌آموزیم که باهوش بودن از قوی بودن و زور داشتن مهم‌تر است.
🌱 یاد می‌گیریم که با فکر کردن می‌توانیم مشکلات بزرگ را حل کنیم.

👇 دعوت از شما 👇

اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کست‌باکس، اپل پادکست، اسپاتیفای یا هر اپلیکیشنی که ما را می‌شنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما، کمک می‌کند تا بچه‌های بیشتری این قصه‌های شب را بشنوند.

🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️

ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه شب صوتی جدید برای کودکان منتشر می‌کنیم. هدف ما ساختن لحظاتی آرام، آموزنده و شیرین برای شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک 🔗 از وب‌سایت ما دیدن کنید: roohin.com 🗣️ راوی: ریحانه ایزدی

📜 متن کامل قصه گرگ مغرور 📜

سلام بچه‌ها
خوشحالم که امشبم اومدین که یه قصه تازه از روهین‌کست بشنوین.
قصه امشب ما یه افسانه است از کشور مغولستان.
اسمش هست «گرگ مغرور»
دوست دارین بشنوین؟
پس آماده شین تا براتون بگم.


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. روزی روزگاری، تو دشت‌های سرسبز مغولستان، یه مادیانی بود که با کره‌ش زندگی می‌کرد. مادیان، کره‌شو خیلی دوست داشت، همیشه مراقبش بود و اجازه نمی‌داد که ازش دور بشه.


یه روز، کره اسب که از این همه مراقبت مادرش خسته شده بود به مادرش گفت: «مامان! چرا نمی‌ذاری تنهایی گردش کنم؟ فکر نکن من هنوز کوچیکم. اجازه بده برای یک بار هم که شده تو این دشت بگردم و چیزای تازه ببینم!»
مادر گفت: «این دور و بر پر از حیوونای درنده است. تو هم کم تجربه‌ هستی.»
کره اسب خیلی اصرار کرد و مادر، تسلیم شد: «باشه! حالا که همچین آرزویی داری، می‌تونی بری. اما نباید زیاد از من دور بشی، نباید به هر چیز ناآشنایی نزدیک بشی و دست بزنی!»
کره اسب ماجراجو برای رسیدن به آرزوش چشم محکمی گفت و به راه افتاد.


حالا احساس بزرگی و شجاعت می‌کرد.
چیزی نگذشت که حرف‌های مادرشو از یاد برد.
از دشت عبور کرد و اون‌قدر رفت تا به جنگل رسید. جنگلی که به واقعا زیبا و اسرارآمیز بود. کنار یه درخت بلوط، یه چیز عجیب دید. اولش ترسید، ولی بعد یواش یواش جلو رفت و با دقت نگاه کرد.


دید یه کیسه‌ی بزرگه که درشو با یک تکه ریسمان محکم بسته‌ن. پاک از یاد برده بود که مادرش سفارش کرده نباید به هر چیزی نزدیک بشه و دست بزنه.
کره اسب کوچولو با کنجکاوی سر کیسه رو باز کرد.
تو یه چشم به هم زدن، گرگ بزرگی از کیسه بیرون اومد و قاه قاه خندید.
به به! چه لقمه‌ی چرب و نرمی!


کره اسب از ترس خشکش زده بود. می‌دونست کارش دیگه تمومه.
همون موقع، خرگوشی از اونجا می‌گذشت. از پشت بوته‌ها کره اسبو دید که از ترس نفسم نمیکشه.


دلش به حال کره اسب سوخت. جستی زد و خودشو وسط انداخت. بعد با قیافه‌ی معصومانه به گرگ گفت: « می‌بینم که می‌خواهی این کره اسبو نوش جان کنی!»
گرگ خنده بلندی کرد و گفت: «بله، درسته. من گرگ خوش شانسی هستم. دو روز پیش، موقعی که به بره‌های چند تا چوپان زرنگ حمله کردم، اونا منو گرفتن و انداختن تو این کیسه. فکر می‌کردم تا همیشه تو تاریکی این کیسه می‌مونم. ولی کنجکاوی این کره اسب منو نجات داد. حالا من هم می‌خوام پاداش این کنجکاویشو با دندونای تیزم بدهم. آخه خیلی گرسنه‌م.»


بچه ها به نظرتون خرگوش چیکار کرد؟
یه موسیقی قشنگ بشنوین تا براتون بگم.


خرگوش فکری کرد و گفت: «بله، بله! شما گرگ خوش شانسی هستی، ولی من متوجه یک چیز نمی‌شم. چطور امکان دارد گرگ قوی و بزرگی مثل شما تو این کیسه جا شده باشد؟ نه این محاله. اصلا باور کردنی نیست.»


گرگ که حسابی عصبانی شده بود، فریاد کشید: «پس فکر می‌کنی من دروغ می‌گم؟»
خرگوش با قیافه‌ای جدی گفت: «البته. بدترین کار تو دنیا دروغگوییه. باید حرفتو ثابت کنی.»
گرگ گفت: «چطور می‌شه این حرف و ثابت کرد؟»
خرگوش کیسه رو نشون داد و گفت: «من وقتی حرف شما رو باور می‌کنم که دوباره شما رو داخل کیسه ببینم. اصلاً یه پیشنهاد. اگه به من نشون بدی که چه جوری داخل کیسه جا شده بودی، می‌تونی کره اسبو که خوردی منم بخوری.»


گرگ خیلی خوشحال شد و قبول کرد. کره اسب و خرگوش سر کیسه رو گرفتن و گرگ داخل کیسه خزید. بدنشو پیچ و تاب داد و کاملاً تو کیسه جا گرفت و گفت: «حالا باورت شد؟»


خرگوش در حالی که دوباره سر کیسه رو گره می‌زد و گفت: «مثل این که حق با شما بود.» و ریسمانو اون‌قدر محکم گره زد تا دیگه هیچ حیوون کنجکاوی نتونه اونو باز کند. آن گاه گفت: «فقط یه جا حق با تو نبود و اونم این که: تو اصلاً گرگ خوش شانسی نیستی!»


خب بچه‌ها… اگه کره اسب، نصیحتای مادرشو فراموش نمی‌کرد، گرفتار این دردسر نمیشد.
اگه گرگ مغرور نبود و به حرف خرگوش بی‌اعتنایی می‌کرد و کار خودشو انجام می‌داد. اینجوری گرفتار نمی‌شد.
غرور بیش از حد می‌تونه حتی قوی‌ترین موجوداتو کور و احمق کنه.
خرگوش قصه ما هم با یه ترفند کوچولو حساب آقا گرگه رو رسید. خرگوش کوچولو به ما یاد داد بزرگ‌ترین سلاح، هوش و تفکره، نه قدرت و زور بازو.


امیدوارم از قصه امشب ما هم خوشتون اومده باشه.
شب خوش
خدا نگهدار

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
ر
لیست پخش