شما حاضرید برای اینکه “از مد نیفتید”، سرپوش آباژور سرتان بگذارید؟ این دقیقاً همان بلایی است که در «داستان سارا و نمایش مد عجیب» بر سر «سارا» آمد! سارا، دختر خوشلباسی که فقط از پشت عینک برندها دنیا را میدید و تمام دوستانش را به خاطر لباسهای «از مد افتاده» مسخره میکرد، خبر نداشت که صبر بچهها لبریز شده است. یک روز صبح، مد ناگهان تغییر میکند؛ ابتدا کلاهها تبدیل به آباژور میشوند، سپس جعبه کفش، کفش جدید میشود و در نهایت، همهچیز به شکل مسخرهترین مد دنیا در میآید! آیا سارا حاضر است برای حفظ ظاهر، این بازی عجیب را تا آخر ادامه دهد؟ بشنوید تا بفهمید چطور یک توطئه دوستانه، به سارا درس بزرگی داد که سلیقه و عقل، همیشه از هر برندی مهمترند!
💡 در قصه سارا و نمایش مد عجیب یاد میگیریم 💡
🔸 یاد میگیریم که هیچوقت نباید دیگران را بهخاطر لباس یا ظاهرشان مسخره کنیم.
🔸 میآموزیم که هر کس سلیقه و انتخاب خودش را دارد و لازم نیست از همهٔ مُدها پیروی کنیم.
🔸 به یاد داشته باشیم که مهم این است لباسی را بپوشیم که در آن راحتیم و از آن خوشمان میآید.
🔸 یاد میگیریم که با مهربانی با دوستانمان رفتار کنیم و به تفاوتهایشان احترام بگذاریم.
👇 دعوت از شما 👇
اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کستباکس، اپل پادکست، اسپاتیفای یا هر اپلیکیشنی که ما را میشنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما، کمک میکند تا بچههای بیشتری این قصههای شب را بشنوند.🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️
ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه شب صوتی جدید برای کودکان منتشر میکنیم. هدف ما ساختن لحظاتی آرام، آموزنده و شیرین برای شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com 🗣️ راوی: ریحانه ایزدی📜 متن کامل قصه … 📜
به نام خدا… خدای بزرگ و مهربون
سلام… سلام به روی ماهتون
امیدوارم امروز روز خوبی براتون بوده باشه و شاد و آماده، منتظر شنیدن قصه امشب نشسته باشید.
قصه امشب روهینکست، در مورد یه دختر کوچولوی بامزه س. دوست دارین بشنوین؟
پس بریم…
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه دختر کوچولویی بود به اسم سارا. سارا دختر خوش لباسی بود. همیشه لباسهایی که مد میشدنو میپوشید.
مادر سارا میدونین چیکاره بود؟ مادر سارا طراح لباس بود. یعنی مدلهای جدید لباس طراحی میکرد و اونا رو میدوخت. بعد تو نمایشگاهها به نمایش میگذاشت.
مادر سارا همیشه جدیدترین لباسها رو برای دخترش میدوخت.
اما سارا یه اخلاق بد داشت. اون دوستاشو به خاطر سر و وضعشون مسخره میکرد.
مثلاً به دخترخالهاش میگفت: «این چه لباسیه که پوشیدی؟ مگر نمیدونی که پاپیون از مد افتاده؟»
به دختر همسایه میگفت: «چرا موهاتو با کش بستی؟ این مدل مو، قدیمی شده!»
به هم شاگردیش میگفت: «لباست چقدر بد رنگه!»
یا به دختر عمویش میگفت: «وای که تو چه بد سلیقهای! همیشه لباسهای بدرنگ و از مد افتاده میپوشی.»
دوستای سارا از این حرفها خیلی ناراحت میشدن. یک روز دختر همسایه به بچههای دیگه گفت: «من که دیگه از دست سارا خسته شدم!»
دخترعموی سارا گفت: «من هم همین طور! اون همیشه لباسهای منو مسخره میکنه.»
بقیه هم همینطور بودن.
اونا تصمیم گرفتن که درس خوبی به سارا بدن.
روز بعد، سارا مثل همیشه به مدرسه رفت. با دیدن دوستاش خیلی تعجب کرد.
میدونین اونا چیکار کرده بودن؟
یه موسیقی کوتاه بشنوین تا بهتون بگم.
بچهها اونا یه کار بامزه کرده بودن.همشون روی سرشون، سرپوش چراغ خواب گذاشته بودند. سرپوش چراغ خواب میدونین چیه؟ آفرین! شاید بعضیاتون آباژور تو خونتون داشته باشین.
دختر همسایه گفت: «سلام سارا! کلاهمو ببین! این جدیدترین مدله.»
همکلاسی سارا گفت: «تو که هیچ وقت از مد عقب نبودی سارا! پس چرا از این کلاهها نذاشتی؟»
بعد از تعطیل شدن مدرسه، سارا با عجله به خونه رفت. سرپوش آباژور رو برداشت تا روی سرش بذاره.
مادرش پرسید: «چیکار میکنی سارا؟»
سارا جواب داد: «این جدیدترین مدل کلاهه مامان! مگه تو خبر نداشتی؟»
مادر با تعجب گفت: «نه، خبر نداشتم!… چه مد عجیبی!»
روز بعد، سارا سرپوش آباژور روی سرش گذاشت و به مدرسه رفت. اما با تعجب دید که هیچکدوم از بچهها، کلاه دیروزیو سرشون نذاشتن. دختر خالهی سارا گفت: «وای سارا، تو باز هم از مد روز عقب افتادی! کلاهی که گذاشتی، مد دیروز بود. امروز چیز دیگهای مده.»
سارا با دقت به سر تا پای بچهها نگاه کرد. دید که اونا جای کفش، جعبههای رنگی پاشون کردن.
دخترعموی سارا با خنده گفت: «خبر نداشتی؟ مد شده که به جای کفش، این جعبهها رو بپوشیم.»
بعد از تعطیل شدن مدرسه، سارا به خونه دوید و داد زد: «مامان!… مامان! زود باش! دو تا جعبه کفش بیار و رنگشون کن. باید فردا بپوشمشون. این آخرین مد کفشه…»
مادر فکری کرد و گفت: «جعبه به جای کفش؟ این دیگه چه مدیه؟!»
روز بعد، سارا که دو جعبه کفش بجای کفش پوشیده بود، به مدرسه رفت.
اما بچهها میدونین چی شد؟ … تو مدرسه، باز هم اتفاق تازهای افتاده بود. همه بچهها، بینیهای پلاستیکی به صورتشون چسبونده بودن و موهای مصنوعی رنگی سرشون گذاشته بودن. همشون شکل دلقکا شده بودن.
سارا با دیدن اونا فریاد زد: «وای، نه!… این دیگه مسخره است. من حاضر نیستم این طوری لباس بپوشم!»
اون شب مادر سارا بهش گفت: «ناراحت نباش، دخترم! تو مجبور نیستی هرچی که مد شد، بپوشی. چون ممکنه اصلا از مد تازه خوشت نیاد. هر کسی باید چیزی رو بپوشه که دوست داره.»
بعد گفت: «راستی سارا، فردا یک مهمونی کوچیک داریم. این مهمانی رو برای نمایش لباسهای جدیدی که دوختم راه انداختیم. تو هم میتونی دوستاتو دعوت کنی.»
سارا با خوشحالی گفت: «چه خوب!»
بعد تو فکر رفت و گفت:« مامان من دوست دارم توی مهمانی، یک بلوز شلوار ساده بپوشم.»
روز بعد، مهمونا و دوستای سارا همه اومدن. بعد چند نفر از اتاق بغلی، با لباسهای عجیب و غریب وارد شدند تا مدلهای تازه رو نمایش بدن.
بچهها باورتون نمیشه…اونا سرپوش چراغ خواب سرشون گذاشته بودن و جعبه کفش پاشون کرده بودن. تازه بعضیاشونم بینی پلاستیکی به صورتشون چسبونده بودن.
همه تعجب کردن و چند لحظه بعد که مادر سارا به اتاق پذیرایی آمد، مهمونها طبق عادت دست زدن.
مادر سارا گفت: «فکر و سلیقهی دخترم، باعث شد که من مدلهای جدید لباسو طراحی کنم. به این خاطر ازش تشکر میکنم.»
دوستان سارا پقی زدن زیر خنده.
سارا که خنده اونا رو دید و حسابی شرمنده شد، گفت: «البته من طرفدار مد روز هستم ولی درس خوبی از دوستام گرفتم. از این به بعد، من فقط لباسهاییو میپوشم که از مدل اونا خوشم بیاد. در ضمن با عقل هم جور دربیاد. »
همه تماشاچیها به افتخار سارا دست زدن.
قصه ما به سر رسید.
خب بچهها قصه امشبمونو دوست داشتین؟
امیدوارم که حسابی لذت برده باشین.
شب خوش … خدا نگهدار…