«دلم آش سرکه میخواد!» 🍲 ارسلان شکمو برای پیدا کردن سرکه، یک گروه عجیب و غریب جمع میکنه: یه گربه، یه کلاغ و یه میخ! 🐱🐦📌 اما وقتی به خونهی بیبی نسا میرسن و میبینن در بازه، به جای اجازه گرفتن، نقشهی دیگهای میکشن! داستانی دربارهی یک کار اشتباه، یه عذرخواهی بزرگ و آشی که اولش اصلاً خوشمزه نبود!
💡 در قصه آش سرکه یاد میگیریم 💡
🌱 یاد میگیریم که برای برداشتن وسایل دیگران، باید حتماً اجازه بگیریم.
🌱 میآموزیم که نباید بدون اجازه وارد خانه یا اتاق کسی شویم، حتی اگر در آن باز باشد.
🌱 به یاد داشته باشیم که برداشتن چیزی بدون اجازه، کار بسیار اشتباهی است.
🌱 یاد میگیریم که برای رسیدن به خواستههایمان، نباید دیگران را اذیت کنیم یا بترسانیم.
🌱 میآموزیم که اگر کار اشتباهی کردیم، باید شجاعت داشته باشیم و معذرتخواهی کنیم.
🌱 به یاد داشته باشیم که بخشیدن کسی که از کارش پشیمان شده، کار بسیار خوبی است.
👇🏻دعوت از شما 👇🏻
اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کستباکس، اپلپادکست، اسپاتیفاى یا هر اپلیکیشنی که ما را میشنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک میکند تا بچههاى بیشترى این قصه هاى شب را بشنوند.
🎧 قصههای پیشنهادی دیگر 🎧
🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️
ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه صوتى جدید براى کودکان منتشر مىکنیم. هدف ما ساختن لحظاتى آرام، آموزنده و شیرین براى شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک. 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com.
📜 متن کامل قصه آش سرکه 📜
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام… سلام به بچههای خوب ایران و همه فارسیزبونهای دنیا…
حالتون چطوره؟
خوبین؟ خوشین؟
امروز حسابی بازی کردین؟
آمادهاین که قصه امشب رو بشنوین؟
امشبم مثل هر شب، من، از روهین کست اومدم تا یه قصه قشنگ براتون تعریف کنم.
اگه گفتین اسم قصه امشبمون چیه؟
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی شهر قصهها، پیرزنی بود خوشگو و خوشرو. پیراهن گلی، چارقد به سر. از مال دنیا چی داشت؟ یه پسر. اسمش چی بود؟ ارسلان.
ارسلان، یکم تنبل و شکمو بود.
یه روز ارسلان گفت: «ننه جانم! مهربانم! دلم آش سرکه میخواد.»
پیرزن گفت: «یکی یکدونه! عزیز خونه! آش میپزم خوب و خوشمزه. با نخود و ماش و سبزی تازه. ولی پسرم، گل به سرم، من که تو خونه سرکه ندارم.»
ارسلان شکمش مالید و گفت: «تو به من بگو سرکه از کجا بیارم. خودم میرم ومیارم.»
پیرزن یک کوزهی دستهشکسته داشت. اونو زیر بغل ارسلان گذاشت و گفت: «چه و چه و چه کلوچه. بدو برو خونهی ته کوچه. در بزن و بگو: بیبی جانم میخواد آش بپزه. اما چه کنه که سرکه نداره. دار و دار و دار، یک کمی سرکه بگیر و بیار.»
پسر، کوزه رو محکم گرفت و راه افتاد. سر راه یه گربه دید.
گربه گفت: «میومیو پسر طلا، کجا میری؟ از این ورا؟»
ارسلان از آش سرکهی بیبی جونش تعریف کرد و گفت: «اگه کمکم کنی، یه کاسه ازش به تو هم میدم.»
گربه دنبالش راه افتاد.
دو تایی رفتن و رفتن تا رسیدند به کلاغ. کلاغ سیاهِ توی باغ، پرسید: «قار و قار و قار، پسر طلا، کجا میری؟ از این ورا؟»
ارسلان بازم از آش بیبی تعریف کرد و گفت: «اگه کمکم کنی، یه کاسه ازش به تو هم میدم.»
کلاغ دنبال اونا راه افتاد.
سه تایی رفتن و رفتن تا رسیدن به یه میخ. میخ، لاغر و ریز بود، نوکشم خیلی تیز بود. پرسید: «پسر طلا، کجا میری؟ از این ورا؟»
ارسلان به میخ هم وعدهی آش داد و میخ هم دنبال اونا راه افتاد.
خب بچهها… تا اینجای قصه رو دوست داشتین؟
پس باید بقیهشو بشنوین!
منتظر باشید تا من برگردم…
خب بچهها، ارسلان و گربه و کلاغ و میخ، چهارتایی راه افتادن و رفتن و رفتن تا رسیدن ته کوچه، خونهی بیبی نسا. در باز بود. کوزههای سرکه، کنار دیوار، توی آفتاب ردیف به ردیف چیده شده بود. کلاغ پرید سر درخت. میخ رفت لب حوض. گربه هم نشست توی گالش بیبی نسا!
ارسلان کوزه رو برد کنار دیوار. یکی از دبهها رو کج کرد و قورت قورت قورت سرکهاشو ریخت توی شکم کوزه دسته شکسته. بیبی نسا از صدای قورت و قورت بیدار شد. چشمهاشو مالید و از اتاق بیرون اومد. خواست پاشو توی گالش کنه تا بپوشه که گربه از اون بیرون پرید.
بیبی خیلی ترسید. گالشها رو برداشت و دوید کنار حوض.
همین که لب حوض نشست، میخ رفت توی تنش.
بیبی از درد فریاد زد. میخواست از حیاط بیرون بروه که کلاغ با نوکش توی سر بیبی کوبید.
ارسلان، با کوزه شکم پر، خوشحال و خندان رفت و رسید پیش ننه.
ننه یه آش سرکه پخت به چه خوشمزگی. یه پیاله از اونو به کلاغ داد، یک پیاله به گربه، یه پیاله هم به میخ.
بعد نشست و از ارسلان پرسید: «سرکه رو که از خانهی بیبی آوردی، از بیبی نسا تشکر کردی؟»
ارسلان از اول تا آخر ماجرا رو برای ننه تعریف کرد.
ننه گفت: «ای داد! ای فریاد! حالا چه کار کنم؟ چطور از دل پیرزن بیچاره در بیارم؟»
فکر کرد و فکر کرد. بعد یه کاسه آش پر کرد. چادرشو سرش انداخت. دست ارسلانو گرفت و رفت خونهی بیبی نسا.
در باز بود. دو تایی رفتن و نشستن پیش بیبی. بعد همهچیزو از اول تا آخر براش تعریف کردند.
ارسلان که حسابی خجالت کشیده بود، سرشو پایین انداخت.
معذرت خواست و خجالت کشید. بیبی نسا هم اونو بخشید.
قصه ما به سر رسید. بچهها نکنه شما هم مثل ارسلان، اگه در باز بود برید تو و هر چی خواستید برداریدا.
باید حتما قبلش اجازه بگیرید!