«همهی نورها داغند؟» 🤔 این سوال گربه سفید کوچولو قصه ماست. اما شاپرک دانا او را به سفری شگفتانگیز در شب میبرد. 🦋 سفری برای کشف نورهایی که داغ نیستند: از ستارههای دوردست تا موجودات زندهای که از خودشان نور پخش میکنند! 🐟 آیا میدانستید حلزونهایی هستند که نور سبز دارند یا ماهیای که با شاخک نورانی شکار میکند؟
💡 در قصه گربه سفید کوچولو یاد میگیریم 💡
🌱 یاد میگیریم که همهی نورها داغ نیستند.
🌱 میآموزیم که خورشید هم یک ستاره است که به ما نزدیک است.
🌱 یاد میگیریم که ستارهها در روز هم هستند، اما نور خورشید نمیگذارد ما آنها را ببینیم.
🌱 میآموزیم که بعضی حیوانات و حشرهها (مثل شبتاب) میتوانند از خودشان نور درست کنند.
🌱 یاد میگیریم که حیوانات از نورشان برای پیدا کردن دوست، ترساندن دشمنان یا شکار کردن استفاده میکنند.
🌱 به یاد داشته باشیم که سایه زمانی درست میشود که بدن ما (یا چیزی) جلوی نور را بگیرد.
👇🏻دعوت از شما 👇🏻
اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کستباکس، اپلپادکست، اسپاتیفاى یا هر اپلیکیشنی که ما را میشنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک میکند تا بچههاى بیشترى این قصه هاى شب را بشنوند.
🎧 قصههای پیشنهادی دیگر 🎧
آش سرکه
یک پسر شکمو، یک گربه، یک کلاغ و یک میخ تیز!
خبری که راست بود
وقتی امام پرده را کنار زد…
من دیگه بزرگ شدم!
قصه مال بچههاس! … عروسک مال بچههاس!
🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️
ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه صوتى جدید براى کودکان منتشر مىکنیم. هدف ما ساختن لحظاتى آرام، آموزنده و شیرین براى شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک. 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com.
📜 متن کامل قصه گربه سفید کوچولو 📜
گربه کوچولو پرسید: «همهی نورها داغند؟»
شاپرک گفت: «همهی نورها داغ نیستند، ولی بیشتر آنها داغند!»
گربه کوچولو از ایوان پایین رفت و به آسمان پرستاره نگاه کرد.
شاپرک هم پرواز کرد و رفت نزدیک او، بعد گفت:
«فقط شبها میشود ستارهها را دید.»
ستارهها همیشه هستند و میدرخشند. ولی روزها که نور خورشید همه جا را روشن میکند، ما ستارهها را نمیبینیم.
خورشید هم یک ستاره است. اما از بقیهی ستارهها به زمین نزدیکتر است. برای همین بزرگتر و پرنورتر به نظر میرسد.
شاپرک، به طرف خیابان پرید و در همان حال به گربه کوچولوی سفید گفت: «وقتی خورشید نباشد و هوا تاریک شود، ما به نورهای دیگری احتیاج داریم تا چیزها را ببینیم.»
گربه کوچولو به اطراف نگاه کرد. او نور چراغهای هواپیما، لامپهای کنار خیابان و نوری که از پنجرهی خانهها بیرون میزد را میدید.
گربه کوچولو به آسمان تاریک نگاه کرد. چند نور کوچولو، در هوا میچرخیدند و این طرف و آن طرف میرفتند.
او از شاپرک پرسید: «این نورهای کوچولو چی هستند؟»
شاپرک گفت: «اینها شب تابهای کوچولو هستند. یک جور حشره که از خودشان نور پخش میکنند.»
شاپرک توضیح داد: «حیوانهای دیگری هم هستند که از خودشان نور پخش میکنند.»
همین که شب میشود، شب تابهای نر، از خودشان نور پخش میکنند، تا مادهها به طرف آنها بروند.
حلزونهای مالزیایی هم، شبها از خودشان نور سبز رنگی پخش میکنند. آنها این طوری به هم علامت میدهند.
اگر حیوانی بخواهد، مرکب ماهی را شکار کند، او از خودش نوری پخش میکند. این نور، باعث میشود که آن حیوان اشتباه کند و دنبال آن نور برود. در این فاصله مرکب ماهی فرار میکند و از آنجا دور میشود.
نور خورشید، به عمق دریاها نمیرسد. به خاطر همین بعضی از موجودات دریایی، از خودشان نور پخش میکنند.
اگر ژله ماهی احساس خطر کند، به رنگ سبز در میآید تا دشمنش را بترساند.
هزارپای کالیفرنیایی، خیلی سمّی و خطرناک است. این حیوان در شب میدرخشد تا بقیهی حیوانها او را ببینند و به او نزدیک نشوند.
یک جور ماهی هم در دریاها زندگی میکند. سر شاخک این ماهی مثل لامپ کوچکی روشن میشود و از خودش نور پخش میکند. این ماهی به وسیلهی همین شاخک نورانی، شکار میکند.
گربه کوچولوی سفید گفت: «کاش من هم میتوانستم از خودم نور پخش کنم!»
درست همان موقع گربه کوچولو، شاپرک دیگری را دید که روی دیوار نشسته بود.
شاپرک خندید و گفت: «این یک شاپرک دیگر نیست. سایهی من است. بدن من از رسیدن مقداری نور، به دیواره جلوگیری میکند. همین باعث میشود که سایهای درست شبیه من روی دیوار بیفتد.»
گربه کوچولو گفت: «پس سایهی من کجاست؟»
شاپرک گفت: «اگر بایستی، میتوانی آن را ببینی.»
گربه کوچولو ایستاد و سایه اش روی دیوار افتاد. گربه کوچولو سایه اش را دید.
گربه کوچولو دراز کشید، سایه اش هم مثل او دراز کشید.
چشم هایش را بست. کم کم خواب به چشم هایش آمد و آهسته آهسته خوابش برد. او با صدای خوابآلود پرسید:
«هنوز صبح نشده؟»
شاپرک گفت: «هنوز نه.»
گربه کوچولو داشت خواب خورشید روشن،
ستارهها و ماهیها را میدید.