«پس آن کودک کجاست؟» 🤔 آیا این خبری راست بود؟ این سؤالی بود که احمد در تمام راه سفرش به خانه امام حسن عسکری (ع) از خودش میپرسید. او آمده بود تا با چشم خودش جانشین امام را ببیند. در قصه امشب میبینیم که امام، پسربچهای سه ساله را از پشت پرده بیرون میآورد… و آن کودک زیبا با یک جملهی شگفتانگیز، خودش را معرفی میکند و قلب احمد را آرام میکند!
💡 در قصه خبری که راست بود یاد میگیریم 💡
🌱 یاد میگیریم که امام حسن عسکری (ع) پسری به نام «مهدی» (امام زمان عج) داشتند.
🌱 به یاد داشته باشیم که امام زمان (عج) را در کودکی مخفی نگه میداشتند تا دشمنان به او آسیب نرسانند.
🌱 میآموزیم که یاران خوب امامان (مثل احمد) برای دیدن آنها سختی سفر را تحمل میکردند.
🌱 یاد میگیریم که امام زمان (عج) در سهسالگی هم بسیار دانا بودند و (به اذن خدا) سخن گفتند.
🌱 میآموزیم که امام زمان (عج) در آینده، دنیا را پر از عدالت میکنند.
🌱 به یاد داشته باشیم که زمین هیچوقت بدون راهنمای خوب (حجت خدا) نمیماند.
👇🏻دعوت از شما 👇🏻
اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کستباکس، اپلپادکست، اسپاتیفاى یا هر اپلیکیشنی که ما را میشنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما کمک میکند تا بچههاى بیشترى این قصه هاى شب را بشنوند.
🎧 قصههای پیشنهادی دیگر 🎧
آش سرکه
یک پسر شکمو، یک گربه، یک کلاغ و یک میخ تیز!
دنیای نقاشی
یک نقاشی جادویی، یک دوست اسکیمو، و یک سورتمهسواری واقعی با خرسهای قطبی!
🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️
ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه صوتى جدید براى کودکان منتشر مىکنیم. هدف ما ساختن لحظاتى آرام، آموزنده و شیرین براى شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک. 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com.
📜 متن کامل قصه خبری که راست بود 📜
به نام خدای مهربان
سلام بچهها…
خوبین؟ سلامتین؟
امروز خوش گذشت؟
ما امشب یه قصه خاص آماده کردیم.
اسم قصه امشب روهینکست اینه: « خبری که راست بود»
دوست دارین بشنوین؟
پس آماده شین تا بریم…
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی شهر قم، مرد خیلی خوبی زندگی میکرد به اسم احمد. احمد، یکی از یاران خیلی نزدیک و مورد اعتماد سه تا از امامهای ما بود. (امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام).
اینقدر مورد اعتمادشون بود که حتی وکیل و نماینده امام حسن عسکری توی شهر قم بود.
احمد خیلی امام حسن عسکری (ع) رو دوست داشت. مثل ما که همه امامهامونو دوست داریم.
یه روز، یک خبر خیلی خیلی خوشحال کننده به گوشش رسید. خبری که مثل یه نسیم بهاری، دلشو پر از شادی کرد.
قبلا شنیده بود که امام حسن عسکری (ع) صاحب یه پسر شده که اسمش «مهدی» . همان کسی که همه منتظرش بودن.
خبر رسیده بود که حالا این کودک عزیز، سه ساله شده. اما همش حرفای درگوشی بود. نمیشد به راست و دروغش اعتماد کرد. اما حالا، بعد از سه سال، این خبر، به وسیله یه آدم مطمین به گوش احمد هم رسیده بود. دل توی دلش نبود. قلبش تند تند میزد و با خودش میگفت: «من باید ایشونو ببینم!»
البته احمد حدس میزد که چرا به دنیا اومدن این کودک رو مخفی کردن. اونا حتما مجبور شده بودن برای حفظ جون این کودک عزیز، به هیچکس نگن که به دنیا اومده.
احمد تصمیمش را گرفت. اون باید حتما به دیدن امام حسن عسگری میرفت.
احمد بار سفر بست و راهی یه سفر طولانی شد. از شهر قم به شهر سامرا رفت تا خودشو به خونهی امام حسن عسکری (ع) برسونه.
وقتی به خونه رسید، با خوشحالی به امام سلام کرد. امام هم با یک لبخند مهربان، احمد رو کنار خودش نشوند.
امام از حال و روز احمد پرسید، از کسب و کارش ، از سفرش. امام خیلی خوشحال به نظر میرسید و اینو میشد از نگاه مهربانش فهمید.
احمد جواب همهی سوالهای امام رو میداد، اما تمام حواسش جای دیگهای بود.
با گوشه چشمهاش، یواشکی همهجا را نگاه میکرد و با خودش میگفت: «پس اون کودک کجاست؟ من این همه راهو برای دیدن اون اومدم.»
امام که انگار فکر احمدو خونده بود، فهمید تو دلش چی میگذره. گفت:
«از زمانی که خداوند انسانو آفریده، هیچ وقت زمین بیحجت نبوده. از برکت وجود حجت خداست که بارون میباره و گیاهها سبز میشن.»
احمد که خیلی منتظر بود، با ادب پرسید: «آقا جانشین شما کیه؟»
امام از جاشون بلند شدن. اونجا پردهای بود که دو تا اتاقو از هم جدا میکرد. امام پرده رو کنار زد و به اتاق پشتی رفت. احمد همونجا نشست و با خودش فکر کرد: «پس اون کودکی که میگن متولد شده کجاست؟ چرا هیچ نشونهای از یه کودک تو این خونه نیست؟!»
خب بچهها… به نظرتون بعدش چی شد؟
الان برمیگردم و براتون تعریف میکنم…
خب بچهها… امام حسن عسکری (ع) برگشت. اما تنها نبود! تو بغلش، یک کودک سه ساله بود!
احمد با دیدن اون کودک زیبا، از جا بلند شد و با خوشحالی سلام کرد.
امام به احمد نگاه کرد و گفت:
« اگر به تو اطمینان نداشتم هیچوقت پسرمو نشونت نمیدادم. این پسر همون کسیه که تو آینده، دنیا رو پر از عدالت میکنه و خیلیا نمیخوان اون باشه.»
احمد به کودک نگاه کرد. قلبش هنوز داشت تند تند میزد. یهو پرسید: « پسر شما نشونهای هم داره؟»
امام جوابی نداد. اما یهو، اون کودک سه سالهی زیبا، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «من بقیه الله هستم. کسی که از دشمنان خدا انتقام خواهد گرفت.»
دیگه هیچ شکی تو دل احمد باقی نمونده بود. امام حسن عسکری (ع) با لبخند بهش نگاه کرد و پرسید:«حالا اطمینان پیدا کردی؟»
احمد که چشمهاش پر از شادی شده بود، جواب داد:«قلبم آروم گرفت.»
احمد میدانست که این دیدار، یک دیدار خیلی خیلی خاص است، پس تا جایی که میتونست به چهرهی اون کودک نگاه کرد. میدونست شاید دیگه به این زودی نتونه اونو ببینه.
خب بچههای باهوش، امیدوارم قصه امشبو پسندیده باشین.
امام زمان یار و یاورتون.
خدا نگهدار…