«یا منو میخوری یا… با هم شریک میشیم؟» 🤝 قصه امشب، قصه خرس توپولو و نبرد او با هوش یک کشاورز است! سال اول سر «ترب» و سال دوم سر «جو» با هم مبارزه میکنند. 🌾 کشاورز هر بار یک پیشنهاد هوشمندانه میدهد و خرس هر بار فکر میکند معاملهی بهتری کرده. اما آیا واقعاً اینطور است؟ در این قصه میبینیم که «دانش و زیرکی» چطور همیشه «طمع» را شکست میدهد.
💡 در قصه خرس توپولو یاد میگیریم 💡
🌱 هوش و زیرکی برتر از زور است: کشاورز با اینکه ضعیفتر بود، هر بار با هوشمندی خرس قوی را شکست داد.
🌱 طمعکاری عاقبت خوبی ندارد: خرس به دلیل طمع و سهمخواهی از چیزی که برایش زحمت نکشیده بود، در نهایت فریب خورد و هیچچیز به دست نیاورد.
🌱 نادانی باعث شکست میشود: خرس چون دانش کشاورزی نداشت (نمیدانست ترب در خاک است و جو روی ساقه)، هر دو بار سهم بیارزش را انتخاب کرد.
🌱 قبل از هر قراردادی باید فکر کرد: خرس بدون اینکه بداند چه چیزی نصیبش میشود، فقط بر اساس تجربه بد قبلی (و برعکس کردن آن) تصمیم گرفت و باز هم ضرر کرد.
👇 دعوت از شما 👇
اگر این قصه را دوست داشتید، لطفاً پادکست «روهین کودک» را در کستباکس، اپل پادکست، اسپاتیفای یا هر اپلیکیشنی که ما را میشنوید، دنبال (Subscribe/Follow) کنید. امتیاز دادن (⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️) شما به ما، کمک میکند تا بچههای بیشتری این قصههای شب را بشنوند.🎙️ درباره پادکست روهین کودک 🎙️
ما در «روهین کودک» هر شب یک قصه شب صوتی جدید برای کودکان منتشر میکنیم. هدف ما ساختن لحظاتی آرام، آموزنده و شیرین برای شما و فرزندانتان قبل از خواب است. 🔗 ما را در اینستاگرام دنبال کنید: روهین کودک 🔗 از وبسایت ما دیدن کنید: roohin.com 🗣️ راوی: ریحانه ایزدی📜 متن کامل قصه خرس توپولو 📜
سلام…
سلام بچهها…
امروز حسابی بازی و شیطونی کردین؟
حسابی خسته شدین نه؟
آمادهیین براتون قصه بگم؟
یه قصه خوب و قشنگ که روهین کودک براتون آماده کرده. قصهی «یه خرس توپولو»
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. نزدیکیهای جنگل، یه کشاورزی، زمینی داشت. یه روز رفت تا ترب بکاره. هنوز دست به کار نشده بود که یه خرس توپولو از راه رسید و گفت:
اینجا چه کار میکنی؟ الان یه لقمهت میکنم.
کشاورز گفت:
آقا خرسه منو نخور. بذار ترب بکارم، وقتی رسید، من ته اونو برمیدارم و ساقهشو به تو میدم.
خرس توپولو گفت:
خیلی خوب. اما اگر بخوای سر منو کلاه بذاری، بت رحم نمیکنم.
خرس اینو گفت و به جنگل رفت.
کشاورز زمینو شخم زد و ترب کاشت. مدتی بعد تربها سبز شدند و از دل خاک بیرون اومدن.
کشاورز تا پاییز صبر کرد. پاییز که از راه رسید، رفت سراغ تربها . خرس هم اومد و گفت:
آهای کشاوز! سهم من و بده.
کشاورز گفت:
باشه آقا خرسه! میدهم.
بعد تربها رو کند، ساقه و برگهاشو به خرس داد و تربهاشو خودش برداشت. وقتی خواست تربها رو توی گاری بذاره تا به شهر ببره و بفروشه، خرس پرسید:
اینا رو کجا میبری؟
کشاورز جواب داد:
معلومه. به شهر میبرم تا بفروشم.
خب به نظرتون بعدش چی شد بچهها؟ فکر کنین… اوممم…
یکمی صبر کنین…، برمیگردم براتون میگم چی شد؟
بچهها خرسه که زل زده بود به بار گاری کشاورز، گفت:
یکی از اونا را به من میدی؟
کشاورز پرسید:
میخوای چی کار؟
خرس توپولو گفت:
میخوام ببینم چه مزهایه!
کشاورز یه ترب بهش داد.
خرس فوری اونو خورد و فریاد زد:
تو منو گول زدی. این تربها خیلی خوشمزه هستن. حالا که این طور شد دیگر حق نداری به اینجا بیایی و ترب بکاری. حتی حق نداری برای شکستن هیزم به جنگل بیایی.
سال بعد کشاورز دوباره سر زمینش رفت و جو کاشت. خرس از راه رسید.
با عصبانیت جلو رفت و فریاد کشید:
مگر نگفتم اینجا نیا؟
کشاورز گفت:
آقا خرسه عصبانی نشو. به جاش وقتی فصل درو رسید، نصف اونو به تو میدم.
خرسه گفت:
باشد، اما به شرطی که این بار ته اونو به من بدی.
کشاورز خندید و گفت:
عیبی نداره.
اون وقت هر دو دنبال کارشون رفتن.
فصل درو که رسید، کشاورز به مزرعه رفت. خرس هم اومد.
جو رو جمع کردن.
کشاورز ته ساقه جو رو به خرس داد و ساقهها را خودش برداشت. بعد اونا رو روی گاری گذاشت. از خرس خداحافظی کرد و به طرف شهر راه افتاد. خرس توپولو هر کاری کرد نتوانست از ته جو استفاده کنه.
قصه ما به سر رسید.
بچهها… ما از اتفاقی که برای خرس توپولو افتاد چی یاد میگیریم؟
فکر کنین…
یاد میگیریم، دانش و زیرکی آدمو نجات میده و طمع باعث بدبختیه.
امیدوارم از قصه امشب ما خوشتون اومده باشه.
خدا نگهدار